از خدا جوییم توفیق ادب * بی ادب محروم شد از لطف رب *** بی ادب تنها نه خود را داشت بد * بلکه آتش در همه آفاق زد

آرشیو مطالب در دسته بندی ‘حکایات’

*مفهوم حقیقت تبرّک به حضرت رسول الله صلی الله علیه و سلّم

بسياري از مردم در معني و مفهوم حقيقت تبرك به حضرت رسول صلی الله علیه و سلم، آثار، اهل بيت ایشان و وارثان او از علما و اولياء رضي الله عنهم به خطا رفته اند، و هركس كه در اين راه قدم برمي دارد به شرک و ضلالت متهم می شوند و تنها به اين بسنده نمي كنند، بلكه عادتشان بر اين است هر نو ظهوري را که ديدند با تنگ نظري به آن نگاه مي كنند و چون داراي فكر كوتاه هستند به حقيقت پي نمي برند؛ لذا شروع مي كنند به نسبت دادن كفر و ضلالت به افراد مسلمان كه هميشه كلمه شهادت بر زبان دارند.

نسبت به اشخاص و اولیاء، اعتقاد ما براين است كه آن شخص بزرگوار است و به خداوند نزديك است، و باز اعتقاد داریم كه اين متبرّك به ذات خود عاجز است و نمي تواند مستقلاً جلب منفعت و يا دفع مضرت نمايد، مگر اينكه خداوند به او اجازه بدهد. اما تبرك به مكان از لحاظ اينكه مكان است و زمين است هيچ فضيلتي ندارد، اما وقتي كه خيرات در آن واقع شده مانند نماز و روزه و جميع عبادات كه بندگان صالح آنها را انجام مي دهند، بخاطر آن رحمت خدا بر آن مكان نازل می شود و ملائكه در آنجا حضور پيدا مي كنند و سكينت و آرامش آن مكان را فرا مي گيرد. رحمت و حضور ملائكه و آرامش حاصله همان بركاتي است كه از خداوند متعال در آن مكانها درخواست مي گردد، تبرك به آثار نیز، چون اين آثار منسوب به ذوات مبارك است و به همين سبب آنها هم محترم هستند و بخاطر اين سبب و اسناد، اين آثار هم محبوب هستند و مورد تبرّك قرار مي گيرند.tabarrok-shamsiyeh

ادامه مطلب »

*حکایت(۵۷)

سلطان العارفين بايزيد بسطامي ـ رحمة الله علیه ـ فرمود:

هر که روز به شب آرد، چنانکه کسی را نیازارد؛ چنان باشد که آن روز، با پیامبر زندگی کرده است.

*حکایت(۵۶)

نقل است كه حضرت شيخ بایزید ـ رحمة الله علیه ـ در پس امام جماعتی نماز خواند.

پس از نماز، امام جماعت پرسيد: يا شيخ!! تو كسبي نمي كني و چيزي از كسي نمي خواهي، از كجا مي خوري؟

حضرت شيخ گفت: صبر كن تا اين نماز را دوباره به قضا بخوانم.

گفت: چرا؟

گفت: نماز از پس كسي كه روزي دهنده را نداند، روا نبود.

*حکایت(۵۵)

نقل است که احمد ابن حَنبَل رحمة الله عليه بسیار پیش او (بِشر حافی رحمة الله عليه)رفتی و در حقّ او ارادت تمام داشت.

شاگردانش می گفتند: تو عالِمی در احادیث و فقه و اجتهاد؛ و در انواع علوم نظیر نداری. هرساعت پیش شوریده ای می روی؛ چه لایق باشد؟

احمد علیه الرحمة گفت: آری، این همه علوم که بر شمردی من بِه از وی می دانم؛ امّا خدای را جَلَّ جلاله او بِه از من شناسد.

پس پیش بّشر علیه الرحمه رفتی و گفتی:(حَدِّثنی عَن رَبّی). مرا از خدای، عَزَّوَجَلَّ، سخن گوی!

تذکرة الأولیاء

*حکایت(۵۴)

ابویزید بسطامی، رَحِمَهُ الله، در آستانه مردن به شدت بگریست.

مریدان گفتند: ای شیخ! چون تو انسانی درین حال از سختی مرگ بگرید؟

گفت: مرگ حق است. از بهر مرگ نمی گریم. امّا در میان سه خطر ندانم که عاقبت آن سه چیست.

یکی که گناهان بسیار دارم، ندانم که بیامرزد یا نه

دیگر، طاعت با تقصیر دارم، ندانم که پذیرفته آید یا نه

دیگر، پیش پادشاهی می روم، ندانم که راه دهد یا نه؛

و صفت او فَعّال لمایُرید (هرچه خواهد همان است) است، ندانم که مرا بخواند و قبول کند یا براند و مهجور کند.

این بگفت و شهادت بر زبان براند و جان به حقّ تسلیم کرد.

 

هزار حکایت صوفیان

*حکایت(۵۳)

گویند در بنی اسرائیل عابدی بود، شنید در آن نزدیکی، درختی است که مردم آن را می پرستند. عابد در خشم شد و از بهر خدا و تعصّب در دین، تبر بر دوش نهاد و رفت که درخت را ببُرد.

ابلیس به صورت پیری بر او ظاهر شد و پرسید کجا می روی؟

گفت: برای بریدن فلان درخت. ابلیس گفت: برو به کار عبادتت مشغول باش، تو را چه کار به این کار؟ عابد سخت بر او آویخت و بر زمین زد و بر سینه او بنشست. ابلیس گفت: دست از من بدار تا تو را سختی نیکو گویم. دست از وی بداشت.

ابلیس گفت: این کار، کار پیغمبران است نه تو.

عابد گفت: من از این کار باز نگردم. دو بار با ابلیس در آویخت و او را به زمین زد. بار سوم ابلیس گفت: تو مردی درویش هستی و مَؤُنتِ تو با مردمان است. این کار را به دیگران واگذار، من روزی دو دینار زیر بالین تو گذارم که هم هزینه خود کنی و هم به دیگر عابدان دهی.

عابد پیش خود گفت: یک دینار آن صدقه دهم و دینار دیگر خود به کار برم و این کار ، بهتر از درخت برکَندن است که مرا بدان نفرموده اند و من پیغمبر نیستم.

دیگر روز دو دینار زیر بالین خود دید و بر گرفت. تا روز سوم که هیچ دیناری بر بالین ندید. تبر برداشت و عازم بریدن درخت شد.

ابلیس در راه رسید و به او گفت: ای مرد! این کار، کار تو نیست و با هم در آویختند. ابلیس او را بر زمین زد و بر سینه او نشست.

عابد پرسید: چه شد که آن دو بار من تو را زمین زدم و این بار درماندم؟ گفت: آن دو بار ، بهر خدا در آویختی و این بار بهر دینار!

اول برای خدا به اخلاص آمدی و از جهت دین خدا خشم گرفتی، خداوند تو را نیرومند ساخت، اکنون بهرِ طمع خویش آمدی و از بهر دنیا خشم گرفتی و پیرو هوای نفس خود شدی، لاجرم، ناتوان شدی که از مصطفی صلی الله علیه و سلم پرسیدند اخلاص چیست؟

فرمودند: این که گویی پروردگار من خدای یگانه است، پس از آن، در آنچه مأمور شدی، استوار باشی.

 

برگرفته از تفسیر ادبی عرفانی کشف الاسرار امام احمد میبدی(رح)

*حکایت(۵۲)

شخصی حضرت ابراهيم ادهم ـ رحمة الله علیه ـ را زد و سر او را شكست.

ابراهيم ادهم ـ رحمة الله علیه ـ او را دعا کرد.

او را گفتند: كسى را دعا می کنى كه از او به تو جراحت رسيده است!؟

گفت: از ضربت و ظلم او به من ثواب می رسد و چون نصيب من از او خير است، نخواستم بهره او از من جز نيكى باشد؛ پس دعايش کردم.

كيمياى سعادت

*حکایت(۵۱)

چوپانى به وزارت رسيد.

هر روز بامداد بر می خاست و كليد بر می داشت و درِ خانه پيشين خود باز می كرد و ساعتى را در خانه چوپانى خود می گذراند. سپس بيرون می آمد و به نزد امير می رفت.

شاه را خبر دادند كه وزير هر روز صبح، به خلوتى می رود و هيچ كس را از كار او آگاه نيست.

امير را ميل بر آن شد تا بداند كه در آن خانه چيست. روزى ناگاه از پس وزير (چوپان) بدان خانه در آمد.

وزير را ديد كه پوستين چوپانى بر تن كرده و عصاى چوپانان به دست گرفته و آواز چوپانى می خواند.

امير گفت: اى وزير! اين چيست كه می بينم؟

وزير گفت: هر روز بدين جا می آيم تا ابتداى خويش را فراموش نكنم و به غلط نيفتم كه هر كه روزگار ضعف، به ياد آرد، در وقت توانگرى، به غرور نغلتد.

امير، انگشتر خود از انگشت بيرون كرد و گفت: بگير و در انگشت كن؛ تاكنون وزير بودى، اكنون اميرى.

اسرار التوحيد

*حکایت(۵۰)

حضرت ابراهيم ادهم ـ رحمة الله علیه ـ در هنگام پادشاهى، شبى بر تخت خوابيده بود كه صدايى از سقف كاخ شنيد.

از جا برخاست و خود بر بام قصر رفت.

ديد كه مردى ساده و ميان سال، بر بالاى بام قصر او، در گشت و گذار است.

ابراهيم گفت: تو كيستى؟

گفت: شترم را گم كرده ام و اين جا، او را می جويم.

ابراهيم گفت: اى نادان! شتر بر بام می جويى؟ آيا شتر، بال دارد كه پرواز كند و به اين جا بيايد!؟ شتر بر بام چه می كند؟!

مرد عامى گفت: آرى! شتر بر بام جستن، عجيب است؛ اما از آن عجيبت تر كار توست كه خدا را بر تخت زرين و جامه اطلس می جويى.

اين سخن، چنان در ابراهيم اثر كرد كه يك مرتبه از هر چه داشت، دل كند و سر به بيابان نهاد.

در آن جا، يكى از غلامان خود را ديد كه گوسفندان او را چوپانى می كند.

همان جا، جامه زيبا و گرانبهاى خود را به او داد و جامه چوپانى او را گرفت و پوشيد.

*حکایت(۴۹)

نقل است كه حضرت شيخ بایزید ـ رحمة الله علیه ـ در پس امام جماعتی نماز خواند.

پس از نماز، امام جماعت پرسيد:

يا شيخ!! تو كسبي نمي كني و چيزي از كسي نمي خواهي، از كجا مي خوري؟

حضرت شيخ گفت: صبر كن تا اين نماز را دوباره به قضا بخوانم.

گفت: چرا؟

گفت: نماز از پس كسي كه روزي دهنده را نداند، روا نبود.