از خدا جوییم توفیق ادب * بی ادب محروم شد از لطف رب *** بی ادب تنها نه خود را داشت بد * بلکه آتش در همه آفاق زد

آرشیو مطالب در دسته بندی ‘چشم اندازی از تاریخ و عبرت آموزی’

*حکایت(۴۴)

از نصایح لقمان حکیم ـ رحمة الله علیه ـ به فرزند

ای فرزند!
با دانشمندان همنشینی کن و همواره با آنان در ارتباط باش؛
زیرا خدای ـ عزّوجل ـ دلها را به نور دانش زنده می کند، آن گونه که زمین مرده را به وسیله باران زنده می کند.

*حکایت(۴۳)

مولای لقمان به او دستور داد که در زمینش، برای او کنجد بکارد؛ ولی او جُو کاشت.
وقتی که زمان درو فرا رسید، مولا گفت: چرا جُو کاشتی، درحالی که من به تو دستور دادم که کنجد بکاری؟
لقمان گفت: از خدا امید داشتم که برای تو، کنجد برویاند.
مولایش گفت: مگر این ممکن است؟
لقمان گفت: تو را می بینم که خدای تعالی را نافرمانی می کنی، درحالی که از او امید بهشت داری؛ لذا گفتم شاید آن هم بشود.
آنگاه مولایش گریست و به دست او توبه کرد و او را آزاد ساخت.
محبوب القلوب

*حکایت(۴۲)

ﺳﻪ ﭼﻴﺰ ﺭﺍ ﺣﻀﺮﺕ ﻣﺤﻤّﺪ ـ صلّی الله علیه و سلّم ـ ﺩﺭ ﺩﻧﻴﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ:
ﻧﻤﺎﺯ
ﺯﻥ ﺩﻳﻨﺪﺍﺭ
ﻋﻄﺮ

*حکایت(۴۱)

از نصایح لقمان حکیم ـ رحمة الله علیه ـ به فرزندش
ای فرزند!
با دشمن به مدارا باش، تا آنچه در نظر دارد ظاهر نکند.
هزار دوست بگیری، کم است و یک دشمن مگیر که بسیار است.

*حکایت(۴۰)

حضرت شیخ ابوالحسن نوری ـ رحمة الله علیه ـ فرمودند: از ده نفر بر حذر باش:

۱ـ كسي كه ادعا مي كند خوب است، اما رفتارش مطابق شرع نيست.

۲ـ كسي كه از قوم خود دور مي شود و به بيگانه پناه مي برد.

۳ـ كسي كه زياد آرزوي رياست دارد.

۴ـ كسي كه فقير است و ناشكري مي كند و رو به دنيا پرستي مي آورد.

۵ـ كسي كه به دانايي مي نازد، از جهل او ايمن مباش.

۶ـ كسي که ادعاي كشف و كرامت دارد و به ظاهر، انسان بدي است.

۷ـ كسي كه از خود راضي است.

۸ـ از صوفي و درويشي كه به حلقه ذكر مي رود، ولي دنيا پرست است.

۹ـ كسي كه خودش را درويش و صوفي مي داند، اما به حلقه ذكر نمي رود.

۱۰ـ كسي كه به دوستي و برادري همه كس باور دارد.

*حکایت(۳۹)

از نصایح لقمان حکیم ـ رحمة الله علیه ـ به فرزندش

 

ای فرزند!

۱-بدترین پریشانی ها پریشانی عقل است

۲- بزرگترین مصیبت ها مصیبت دین

۳- بدترین آفت ها آفت ایمان است

۴- نافع ترین توانگری ها توانگری دل

پس دلت را به علم و یقین و اخلاق حسنه قوی گردان و قناعت کن از روزی دنیا به آنچه به تو می رسد. و به قسمت خدا راضی باش.

*حکایت(۳۸)

حضرت رابعه ـ رحمة الله علیها ـ که از بندگان برگزيده خداست و عارفه اي است عاشق و شيفته، در مناجاتش با خدا مي گفت:
خداوندا! اگر تو را از ترس دوزخ مي پرستم، در دوزخم بسوز و اگر به اميد بهشت مي پرستم، بر من حرام گردان و اگر تو را براي تو مي پرستم، جمالت را از من دريغ مکن.

*حکایت(۳۷)

حضرت بایزید ـ رحمة الله علیه ـ یک روز شخصی را دید که زار می گریست.

گفت: چرا می گریی؟!

گفت: دوستی داشتم، بِمُرد.

گفت: ای نادان !چرا دوستی گیری که بمیرد؟!

تذکرة الاولیا

*حکایت(۳۶)

از نصایح لقمان حکیم به فرزندش

ای فرزند، از خدا بترس و به اعمال نیک و حسناتت مغرور مباش و اگر گناه کرده باشی از رحمت خدا مأیوس نشو و همیشه بین خوف و رجا زندگی کن.

*حکایت(۳۵)

دعای مادر

 

از حضرت بایزید بسطامی ـ رحمة الله علیه ـ پرسیدند: این مقام ارزشمند را چگونه یافتی؟

گفت: شبی مادر از من آب خواست؛ نگریستم، آب در خانه نبود. کوزه برداشتم و به جوی رفتم که آب بیاورم. چون باز آمدم، مادر خوابش برده بود.

با خویش گفتم: اگر بیدارش کنم، خطا کار خواهم بود؛ آن گاه ایستادم تا بیدار شود.

هنگام بامداد، او از خواب برخاست، سرش را بلند کرد و پرسید: چرا ایستاده ای؟!

قصه را برایش گفتم. او به نماز ایستاد و پس از به جای آوردن فریضه، دست به دعا برداشت و گفت:

«خدایا! چنان که این پسر را بزرگ و عزیز داشتی، اندر میان خلق نیز او را عزیز و بزرگ گردان».

*حکایت(۳۴)

نگاه به فرو دستان و شکر نعمت

 

حضرت سعدی ـ علیه الرحمة ـ فرموده است:

 

هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده، مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی (کفش) نداشتم. به مسجد جامع کوفه درآمدم، دل تنگ. یکی را دیدم که پای نداشت. سپاس نعمت حق به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.

 

سفارش رسول خدا ـ صلی الله علیه و سلم ـ است که می فرماید: به آن که از شما پایین تر است، بنگرید و به آن که از شما بالاتر است، منگرید؛ زیرا بدین وسیله، قدر نعمت خدا را بهتر می دانید (و شکرگزار نعمت های خداوند ـ جلّ جلاله ـ خواهید بود).

*حكايت(۳۳)

از حضرت عبدالله مبارک رحمة الله علیه نقل است که زمستانی سرد در بازار نیشابور می رفت. غلامی دید با پیراهن تنها که از سرما می‌لرزید. گفت چرا با خواجه نگویی که از برای تو جبّه ای (لباس) سازد. گفت: چه گویم؟ او خود می‌داند و می‌بیند.

عبدالله را وقت خوش شد. نعره ای بزد و بیهوش بیفتاد. پس گفت: طریقت از این غلام آموزید.

تذکرة الاولیاء

*حکایت(۳۲)

نقل است که حضرت ابراهیم ادهم رحمة الله علیه یکی را گفت: خواهی که از اولیا باشی؟ گفت: بلی. گفت: به یک ذره دنیا و آخرت رغبت مکن، و روی به خدای آر به کلی، و خویشتن از ماسوی(به غیر) الله فارغ گردان، و طعام حلال خور.

تذکرة الاولیاء

*حکایت(۳۰)

حکمت خداوندی

حضرت سعدی ـ علیه الرحمة ـ در بیان حکایتی می فرماید:

روزی حضرت موسی ـ علیه السّلام ـ درویشی را دید از برهنگی به ریگ اندر شده.

درویش گفت: ای موسی! دعا کن تا خداوند ـ عزّوجل ـ مرا کفافی دهد که از بی طاقتی به جان آمدم.

حضرت موسی ـ علیه السّلام ـ دعا کرد و برفت.

پس از چند روز که از مناجات باز آمد، مرد را دید گرفتار و خَلقی انبوه، بر او گرد آمده.

گفت: این چه حالت است؟

گفتند: خمر خورده و عربده کرده و کسی را کشته؛ اکنون به قصاص امر کرده اند.

«وَلَوْ بَسَطَ الله ُ الرِّزْقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوَ فِی الاَْرْضِ» «اگر خداوند ـ سبحانه و تعالی ـ درِ هر نوع روزی را بر بندگانش می گشود، در زمین ستم پیشه می کردند» (شورا/ ۲۷).

حضرت موسی ـ علیه السلام ـ به حکمت جهان آفرین اقرار کرد و از تجاسر خویش استغفار.

آن کس که توانگرت نمی گرداند                             او مصلحت تو بهتر از تو داند

*حکایت(۲۹)

حکايت است که پادشاهي از وزيرش پرسيد:

بگو خداوندي که تو مي پرستي، چه مي خورد، چه مي پوشد و چه کار مي کند و اگر تا فردا جواب مرا ندهی، از وزارت عزل مي گردي.

وزير سر در گريبان به خانه رفت.

وي را غلامي بود که وقتي او را در اين حال ديد، داستان را جویا شد و او حکايت بازگو کرد.

غلام خنديد و گفت: اي وزير عزيز! اين سؤال که جوابي آسان دارد.

وزير با تعجب گفت: يعني تو آن را مي داني؟ پس برايم بازگو.

– اول آنکه خدا چه مي خورد؟

– غم بندگانش را؛ که مي فرمايد: من شما را براي بهشت و قرب خود آفريدم؛ چرا دوزخ را بر مي گزينيد؟

– آفرين غلام دانا.

– خدا چه مي پوشد؟

– رازها و گناه هاي بندگانش را.

– مرحبا اي غلام.

وزير که ذوق زده شده بود، سؤال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد؛ ولي باز در سؤال سوم درماند. رخصتي گرفت و شتابان به جانب غلام رفت و سومين را پرسيد.

غلام گفت: براي سومين پاسخ بايد کاري کني.

– چه کاري؟

– رداي وزارت را بر من بپوشاني و رداي مرا بپوشي و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار به دست، به درگاه شاه ببري تا پاسخ را باز گويم.

وزير که چاره اي ديگر نديد، قبول کرد و با آن حال به دربار حاضر شدند.

پادشاه با تعجب از اين حال پرسيد: اي وزير! اين چه حالي است تو را؟

و غلام آنگاه پاسخ داد که اين همان کار خداست که وزيري را در خلعت غلام و غلامي را در خلعت وزيري حاضر نمايد.

پادشاه از درايت غلام خشنود شد و بسيار پاداشش داد و او را وزير دست راست خود گردانید.