از خـدا جـویـیـم توفیـق ادب**بی ادب محروم شد از لطف رب****بی ادب تنها نه خود را داشت بد**بلکـه آتـش در همـه آفـاق زد

* حکایت(۵۱)

چوپانى به وزارت رسيد.

هر روز بامداد بر می خاست و كليد بر می داشت و درِ خانه پيشين خود باز می كرد و ساعتى را در خانه چوپانى خود می گذراند. سپس بيرون می آمد و به نزد امير می رفت.

شاه را خبر دادند كه وزير هر روز صبح، به خلوتى می رود و هيچ كس را از كار او آگاه نيست.

امير را ميل بر آن شد تا بداند كه در آن خانه چيست. روزى ناگاه از پس وزير (چوپان) بدان خانه در آمد.

وزير را ديد كه پوستين چوپانى بر تن كرده و عصاى چوپانان به دست گرفته و آواز چوپانى می خواند.

امير گفت: اى وزير! اين چيست كه می بينم؟

وزير گفت: هر روز بدين جا می آيم تا ابتداى خويش را فراموش نكنم و به غلط نيفتم كه هر كه روزگار ضعف، به ياد آرد، در وقت توانگرى، به غرور نغلتد.

امير، انگشتر خود از انگشت بيرون كرد و گفت: بگير و در انگشت كن؛ تاكنون وزير بودى، اكنون اميرى.

اسرار التوحيد

یک نظر بگذارید