از خـدا جـویـیـم توفیـق ادب**بی ادب محروم شد از لطف رب****بی ادب تنها نه خود را داشت بد**بلکـه آتـش در همـه آفـاق زد

* حکایت(۵۳)

گویند در بنی اسرائیل عابدی بود، شنید در آن نزدیکی، درختی است که مردم آن را می پرستند. عابد در خشم شد و از بهر خدا و تعصّب در دین، تبر بر دوش نهاد و رفت که درخت را ببُرد.

ابلیس به صورت پیری بر او ظاهر شد و پرسید کجا می روی؟

گفت: برای بریدن فلان درخت. ابلیس گفت: برو به کار عبادتت مشغول باش، تو را چه کار به این کار؟ عابد سخت بر او آویخت و بر زمین زد و بر سینه او بنشست. ابلیس گفت: دست از من بدار تا تو را سختی نیکو گویم. دست از وی بداشت.

ابلیس گفت: این کار، کار پیغمبران است نه تو.

عابد گفت: من از این کار باز نگردم. دو بار با ابلیس در آویخت و او را به زمین زد. بار سوم ابلیس گفت: تو مردی درویش هستی و مَؤُنتِ تو با مردمان است. این کار را به دیگران واگذار، من روزی دو دینار زیر بالین تو گذارم که هم هزینه خود کنی و هم به دیگر عابدان دهی.

عابد پیش خود گفت: یک دینار آن صدقه دهم و دینار دیگر خود به کار برم و این کار ، بهتر از درخت برکَندن است که مرا بدان نفرموده اند و من پیغمبر نیستم.

دیگر روز دو دینار زیر بالین خود دید و بر گرفت. تا روز سوم که هیچ دیناری بر بالین ندید. تبر برداشت و عازم بریدن درخت شد.

ابلیس در راه رسید و به او گفت: ای مرد! این کار، کار تو نیست و با هم در آویختند. ابلیس او را بر زمین زد و بر سینه او نشست.

عابد پرسید: چه شد که آن دو بار من تو را زمین زدم و این بار درماندم؟ گفت: آن دو بار ، بهر خدا در آویختی و این بار بهر دینار!

اول برای خدا به اخلاص آمدی و از جهت دین خدا خشم گرفتی، خداوند تو را نیرومند ساخت، اکنون بهرِ طمع خویش آمدی و از بهر دنیا خشم گرفتی و پیرو هوای نفس خود شدی، لاجرم، ناتوان شدی که از مصطفی صلی الله علیه و سلم پرسیدند اخلاص چیست؟

فرمودند: این که گویی پروردگار من خدای یگانه است، پس از آن، در آنچه مأمور شدی، استوار باشی.

 

برگرفته از تفسیر ادبی عرفانی کشف الاسرار امام احمد میبدی(رح)

یک نظر بگذارید