از خـدا جـویـیـم توفیـق ادب**بی ادب محروم شد از لطف رب****بی ادب تنها نه خود را داشت بد**بلکـه آتـش در همـه آفـاق زد

* حکایت(۵۴)

ابویزید بسطامی، رَحِمَهُ الله، در آستانه مردن به شدت بگریست.

مریدان گفتند: ای شیخ! چون تو انسانی درین حال از سختی مرگ بگرید؟

گفت: مرگ حق است. از بهر مرگ نمی گریم. امّا در میان سه خطر ندانم که عاقبت آن سه چیست.

یکی که گناهان بسیار دارم، ندانم که بیامرزد یا نه

دیگر، طاعت با تقصیر دارم، ندانم که پذیرفته آید یا نه

دیگر، پیش پادشاهی می روم، ندانم که راه دهد یا نه؛

و صفت او فَعّال لمایُرید (هرچه خواهد همان است) است، ندانم که مرا بخواند و قبول کند یا براند و مهجور کند.

این بگفت و شهادت بر زبان براند و جان به حقّ تسلیم کرد.

 

هزار حکایت صوفیان

یک نظر بگذارید