حلول ماه ربیع الاول میلاد پیامبر اکرم صلی الله علیه و سلم مبارک باد

* معراج پیامبر صلی الله علیه وسلم (قسمت چهارم)

من قصد کردم که پایین بیایم خداوند مرا صدا کرد و فرمود ای محمد من به تو و امت تو فرضی را تکلیف کردم و آن تکلیفی است که هر کس به آن عمل کند بهشتی میشود و هر کس از آن کوتاهی کند اگر خواستم عذاب جهنم می دهم وگرنه می بخشم رسول الله صلی الله علیه و سلم فرمود آن فرض و تکلیف چیست؟ و خداوند می فرماید من برای تو و امت تو پنجاه وقت نماز را در یک شبانه روز تکلیف کردم و رسول الله صلی الله علیه و سلم فرمود یا ربی من بر امر تو گردن می نهم. بعد از آن من از نزد خدا نزول کردم در حالی که خداوند بر من صلوات و سلام می فرستاد اندکی پایین آمدم و به پیش جبرئیل در همان جایی که جبرئیل را ترک کرده بودم رسیدم زمانی که جبرئیل مرا دید در آغوش گرفته و به سر و صورت من بوسه زد و از من سؤال کرد که خداوند چه چیزی را به تو عطا کرده است. پیامبر صلی الله علیه و سلم فرمود: خداوند برای من فضل و احسان و کرامات زیادی را عطا کرده است.

سپس پیش برادرم موسی علیه السلام آمدیم و او به من احترام گذاشت و گفت مرحبا ای دوست خدا و حبیب خدا و ادامه داد خداوند چه تحفه ای عطا کرد و من گفتم خداوند برای من آنچه که می بایست می داد، داد و مرا راضی کرد و موسی علیه السلام سؤال کرد آن چه چیزی است و من گفتم که پنجاه وقت نماز را برای من و امت من عطا کرد پس موسی علیه السلام گفت که این سنگین است از خدا تخفیف بگیر امت تو، امت آخر الزمان است جسمهای آنها ضعیف و عمر آنها کوتاه است آنها طاقت این همه نماز را ندارند تو از خداوند درخواست کن که سبکتر بکند و رسول الله صلی الله علیه و سلم فرمود ای برادرم موسی من از همه این پرده ها چطور بگذرم و موسی علیه السلام گفت که تو از همین جا که هستی درخواست کن چون خداوند نزدیک است در آن لحظه از بالا صدایی آمد که گفت درخواست کن ای محمد هر آنچه که می خواهی، و رسول الله صلی الله علیه و سلم درخواست کرد که ای خداوند امت من ضعیف است و قادر نیست که همه آنها را بخوانند و تو با فضل و کرم خود پنج وقت آن را کاهش بده و خداوند متعال پنج وقت آن را کم کرد و من دوباره پیش موسی رفتم و آن را به موسی علیه السلام گفتم و دوباره موسی علیه السلام گفت: که برگرد ای محمد دوباره تخفیف بگیر که امت تو طاقت آن را ندارند این درخواست کردنهای من و درخواست حضرت موسی علیه السلام نسبت به برگشتنم به پیش خدا تا جایی ادامه یافت که چهل و پنج وقت نماز، از پنجاه وقت نماز در روز، تخفیف داده شد وقتی که موسی علیه السلام جریان را شنید دوباره فرمود باز تخفیف بگیر و من گفتم که من از خداوند شرم می کنم و در این لحظه صدایی از بالا آمد که ای محمد برگرد پیش امت خود و بگو که ما بر کسانی که پنج وقت نماز را بجا می آورند ثواب پنجاه وقت نماز را خواهیم داد. بعد از آن جبرئیل دست مرا گرفت و با او سیر کردم تا رسیدم به جنت که در آنجا فرشته ای زیبا و بزرگی را دیدم که صورت او نورانی بود که بر روی تختی از نور نشسته بود و من از جبرئیل سؤال کردم که او کیست؟ او گفت: که او از نگهبانان جنت است و من پیش او رفتم و سلام دادم او نیز با دیدن من تبسم کرد و جواب سلامم را داد و خوش آمد گویی کرد و گفت ای حبیب الله صلی الله علیه و سلم خوش آمدی و جبرئیل به خازن (نگهبان) بهشت گفت: که تو دست حبیب خدا را بگیر و بهشت را به او و آنچه را که برای او و امت او مهیا شده نشانش بده.
جبرئیل پیامبر را با راهنمایی نگهبان بهشت وارد جنت نمود و پیامبر صلی الله علیه و سلم می گوید من جنس زمین بهشت را از نقره دیدم و دیوارهای آن از لؤلؤ و مرجان و خاک آن را از جنس مُشک و علفهای سبز آن زعفران و درختهای آن نقره ای و طلایی و میوه های آن مانند ستاره های درخشان از درختان آویزان بود و سقف جنت عرش خداوند است و رحمت خداوند جنت را احاطه کرده بود. و من با نگهبان جنت در میان درختان و چشمه ها و حورهای جنت و قصرهای بزرگ سیر کردم در داخل قصرها کودکان زیبارویی را دیدم که به هر سو می دویدند و تاج بزرگی را دیدم که از جنس لؤلؤ سفید بود و از بالا آویزان شده بود طوری که هیچ چیزی به عنوان تکیه گاه نداشت این تاج هزار در داشت که جنس آنها از طلای قرمز رنگ و مقابل هر در پلکانی وجود داشت و من داخل تاج را دیدم که در آن هزار قصر در هر قصر هزار غرفه و در هر غرفه هزار تخت و روی هر تخت هزار فرش که این فرشها از جنس نور بودند و می درخشیدند و در میان دو فرش چشمه های بزرگ و روان و روی هر فرش یک حور جنّتی را دیدم که این حوریان طوری بودند که همه را حیران کرده و آدم را از هوش می بردند من از فرط حیرت سرم را بالا بردم که ناگهان از طرف خداوند ندایی آمد که ای محمد آیا تو از اینها حیرت می کنی؟ تو آن طرف تاج را ملاحظه کن که چیزهایی عجیب را آنجا مشاهده می کنی کمی تأمل نمودم و آنطرف تاج را نگاه کردم در آنطرف، تاج سبز رنگی را دیدم از جنس زمرد در آن فرش و تختی وجود داشت. از جنس عنبر سفید در روی فرش یک جاریه (زن زیباروی) وجود داشت که از ماه و خورشید هم قشنگ تر بطوری که ماه و خورشید در کنار آنها به نظر نمی رسند بقدری که از نوک انگشتان پا تا زانو از جنس کافور سفید و از زانو تا سینه از جنس مشک خلق شده بود و هزار و ششصد گیسوی بافته داشت که اگر یکی از آن موهای بافته به این دنیا آورده شود از مشرق تا مغرب را روشن خواهد کرد و خورشید نیز دیده نخواهد شد اگر آن گیسوی بافته را به دریای پر از نمک انداخته شود دریا به سبب آن شیرین خواهد شد و پیامبر صلی الله علیه و سلم از جبرئیل سؤال می کند که این نعمتهای بزرگ از آن کیست؟ پس جبرئیل گفت: ای حبیب خدا این برای کسی است که از دنیا برود و زمان مرگ لااله الاالله را حقاً اقرار کرده باشد و پیامبر صلی الله علیه و سلم می فرماید که قصر بزرگی را دیدم که در داخل آن هفت چشمه ی روان بود که یکی از آنها از آب و دیگری از شیر و چشمه ای دیگر از شراب و دیگری عسل و نیز از سنسبیل و دیگری از رحق و دیگری تسنیم و عجایب زیاد دیگری را نیز دیدم که قابل وصف نیست.
بعد از آن، از بهشت خارج شدم و به طرف زمین آمدم البته همراه جبرئیل از هر آسمان که رد می شدم اهل آن آسمان همگی می گفتند لااله الاالله محمد رسول الله زمانی که به آسمان اول رسیدیم زمان، همان وقت قبلی بود بقدری که زمان یک لحظه به جلو حرکت نکرده و تغییر نکرده بود از آنجا بر بیت المقدس آمدیم و من سوار براق شده و به طرف مکه آمدم از براق پیاده شدم و با جبرئیل خداحافظی کردم و جبرئیل به من فرمود که ای محمد وقتی که صبح شد از عجایبی که در این شب دیدی بر قوم خود تعریف کن و بر رحمت های خداوند بشارت بده که بر مؤمنان آماده کرده ام و آنهایی را که بر خداوند عاصی گشته اند از عذابهای جهنم بترسان و من گفتم ای جبرئیل من از این میترسم که قومم مرا دروغگو بپندارند و جبرئیل گفت که اگر قومت تو را تکذیب کنند تنها ابوبکر تو را تصدیق نماید بعد از آن از تکذیب دیگران هیچ نترس. پیامبر صلی الله علیه و سلم گفت که من تا موقع نماز صبح خوابیدم بعد بیدار شدم و نماز صبح را خواندم و کنار در مسجد نشستم و هر روز عادت ابوجهل نیز این بود که هر موقع که سپیده دم می شد از کنار در مسجد می گذشت؛ طبق عادت قبل که از کنار در می گذشت به من گفت: که امروز چه چیزی برای مردم از خودت درآوردی. پیامبر صلی الله علیه و سلم فرمود: که من در شب گذشته سیر کردم و ابوجهل گفت به کجا سیر کردی پیامبر صلی الله علیه و سلم فرمود: به طرف بیت المقدس سیر کردم و بعد به طرف عرش رفتم و با خدا هم صحبت شدم و او نیز با من صحبت کرد برای من ارجهای زیادی نهاد و بهشت را به من نشان داد و نعمتهای بهشتی و آتش جهنم و عذابهای داخل جهنم را نشان داد. ابوجهل گفت که این حرفهایت را بپوشان و به مردم نگو چون اگر ماجرایش را بگویی تو را تکذیب خواهند کرد پس من به ابوجهل گفتم: آیا نعمتی را که خداوند به من داده بپوشانم من نمیتوانم بپوشانم چون خداوند فرموده است«اما بنعمة ربک فحدث» و ابوجهل گفت عجیب است آیا تو قادر هستی این حرفهایت را به قومت بگویی؟ گفتم آری خواهم گفت پس ابوجهل در داخل کوچه های مکه شروع به داد و فریاد کرد که ای اهل مکه پیش من بیائید چون خبر بزرگی دارم از خواب بیدار شوید مردم جمع شدند و مات و حیران ماندند و بر پیامبر خیره شدند و پیامبر از جا برخاست و گفت: ای مردم قریش بدانید که خدای سبحان در این شب مرا به بیت المقدس برد و مرا تا هفت آسمان عروج داد من در آنجا پیامبران را دیدم و با خدای بزرگ هم صحبت شدم و جنت و جهنم را مشاهده کردم و هر آنچه از نعمتها و عذابهای داخل آنها را با چشمانم مشاهده کردم در آن موقع ابوبکر صدیق رضی الله عنه با صدای بلند گفت: راست می گوید محمد راست می گوید من حرفهای حبیب الله را تصدیق می کنم ابوجهل گفت تو از آسمانها بر ما خبر می دهی ما هیچ اطلاعی از خبر آسمانها نداریم اگر راست می گویی از بیت المقدس برای ما بگو چون ما بیت المقدس را دیدیم اگر حرفهایت درست باشد و به معراج رفته باشی و از ما نیز بخواهی تصدیق کنیم از بیت المقدس صحبت کن در این لحظه پیامبر سرش را به زیر افکند چون موقعی که به بیت المقدس وارد شده بود شب بود و همان شب از بیت المقدس رجوع کرد و علائم و مشاهداتی در ذهن پیامبر از بیت المقدس نمانده بود و خداوند به جبرئیل وحی کرد که بیت المقدس را با همه بیابانها، صحراها، کوچه ها و مساجدش جلوی چشمان پیامبر قرار بده در آن لحظه جبرئیل بیت المقدس را جلوی چشمان پیامبر قرار داد و پیامبر صلی الله علیه و سلم نگاه نمود و شروع به وصف نمودن کرد و از نشانه های بیت المقدس برای مردم خبر داد در این لحظه ابوبکر صدیق رضی الله عنه فریاد زد که یا رسول الله یا حبیب الله راست می گویی و من تصدیق می کنم و پیامبر صلی الله علیه و سلم گفت: این را هم بگویم زمانی که با برادرم جبرئیل در آسمان بودیم بر روی زمین فرزندان بنی مخزوم را دیدم که پیش کوه اراک بودند آن طایفه بدنبال شتر گم شده خویش بودند و ما از آسمان صدا کردیم که شتر شما در وادی نخل خوابیده و آنها نیز بدانجا رفتند و مشاهده کردند که آنجا خوابیده است هر آنکه آفتاب بزند آنها خواهند رسید اگر حرفهای ما را باور ندارید شما از آنها بپرسید وقتی آفتاب زد کاروان از طرف بیت المقدس دیده شد و مردم به استقبال آنها رفتند و بعد از مدتی کاروان به مکه رسید و مردم از آنها پرسیدند آیا در راه شما شتری گم کرده اید و آنها گفتند که آری ما شتری را گم کردیم در حالی که ناامید بودیم از طرف بالا صدای فردی آمد که گفت شتر شما در وادی نخل خوابیده است و آن را گرفتیم بعد از آن مسلمانان که گفته های آنها را شنیدند بشدت ابراز خوشحالی کردند و خوشحالی خود را با ذکر لااله الاالله و الله اکبر هویدا کردند رسول خدا صلی الله علیه و سلم همچون ماهی منور و نورانی در بین مردم می درخشید و در این روز چهار هزار نفر با دیدن آن صحنه ها مسلمان شدند و ایمان آوردند و فرشتگان با خوشحالی مسلمانان، خوشحال شدند و با تکبیر و تهلیل ابراز خوشحالی کردند اما ابوجهل آن مرد خبیث از روی حسد گفت: ای محمد این جادوی بزرگی است که ساختی و به مردم ارائه کردی پیامبر صلی الله علیه و سلم به گفته ابوجهل اعتنایی نکرد و رو به مسلمانان نمود و از عجایب و اخبار آسمانها و عرش و آنچه در بهشت و جهنم دیده بود بر مسلمانان بازگو کرد.
رفتن پیامبر صلی الله علیه و سلم به معراج یکی از معجزات الهی است که خداوند بر رسول خود عطا نمود. و بر هر مسلمانی لازم است که عقیده کامل بر وقوع این واقعه عظیم داشته باشد زیرا رفتن پیامبر صلی الله علیه و سلم از مکه به بیت المقدس با قرآن ثابت شده است و منکر آن کافر میشود و عروج پیامبر صلی الله علیه و سلم بر آسمانها با احادیث رسول الله صلی الله علیه و سلم ثابت شده است و هر کسی عروج رسول صلی الله علیه و سلم را به معراج انکار کند او در گمراهی قرار گرفته است و در آخر از خداوند متعال خواهانیم که بر همه توفیق روزافزون برای ترقی دین مبین اسلام در این برهه از زمان عطاء فرماید.آمین یا رب العالمین.

مأخذ این کتاب: تفسیر روح البیان، تفسیر نور، الاسراء و المعراج ابن عباس و درة الناصحین.
(پایان)

 

یک نظر بگذارید