از خـدا جـویـیـم توفیـق ادب**بی ادب محروم شد از لطف رب****بی ادب تنها نه خود را داشت بد**بلکـه آتـش در همـه آفـاق زد

* مختصری از زندگانی حضرت سيدالمرسلين محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم(قسمت اول)

بسم الله الرحمن الرحیم

مختصری از زندگانی حضرت سيدالمرسلين، خاتم النبيين، رحمة للعالمین، إمام المتقين، سراج السالکین، صاحب التاج و المعراج و الشفاعة و المقام المحمود، صاحب الوسيلة و الفضيلة و الدرجة الرفيعة، محمد المصطفی عَلَيهِ وَ عَلي آله مِنَ الصَّلَواتِ اَفضَلُهَا وَ مِنَ التَّسلیماتِ اَكمَلُهَا وَ مِنَ التَّحِیَاتِ اَتَمُّهَا

وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِن بَعْدِي أسْمُهُ أَحْمَدُ

الحمدلله رب العالمین اضعاف ما حمده جمیع خلقه کما یحبّ ربنا و یرضی و الصلوة و السلامُ علی من ارسله رحمة للعالمین کلما ذکره الذاکرون و کلما غفل عن ذکره الغافلون کما ینبغی له و یحری و علی آله و اصحابه البررة التقی النقی.

سپاس و ثنا مخصوص خدایی است که پروردگار جهانیان است و درود و سلام بر سرور پیامبران و خاتم رسولان، حضرت محمد(ص)، و بر آل و اهل بیت و یاران او باد و همچنین بر همۀ کسانی که به نیکی از ایشان پیروی می‌کنند، تا روز قیامت.

نـور محمـّد زد علــم از مـوج نـور کبریــا

ازعرش تافرش و سرا شد مستفید از آن ضیاء

tavallod-besat-shamsiyeh

زمان جاهلیت و پیش از آن

از پیامبری حضرت عیسی(ع) مدّت زیادی گذشت و ابر تاریکی جهان‌گیر شد و نور دانش، پنهان و صداهایی که انبیا و پیامبران(ع) در زمان خود همراه یکتاپرستی پاک و دین خالص ترویج داده بودند، در میان فریادهای نادانی و گمراهی که تحریف‌کنندگان حرفه‌ای و دجالان برآورده بودند، ناپدید گشت و چراغ‌هایی که انبیا و پیامبران(ص) و پیروانشان به پا کرده بودند، خاموش شد.

قوم عرب در این اواخر به بت‌پرستیِ پست و بی‌ارزش گرفتار شدند که بی‌نظیر بود ـ مگر در هند برهمایی بت‌پرست به آن پایه رسیده باشد ـ و در شریک قراردادن برای خدای یکتا بسیار افراط و زیاده‌روی می‌کردند و غیر از خدای واحد، خدایان دیگری را قبول می‌نمودند و ملّت را به انواع بی‌راهه‌ها در بت‌پرستی و عبادت بت‌ها دخالت می‌دادند و در هر ناحیه و در میان هر قبیله و طایفه و هر شهری، بت مخصوصی بود؛ بلکه هرخانه‌ای، بت جداگانه‌ای داشت و در خانۀ خدا(کعبه)، خانه‌ای که حضرت ابراهیم(ع) برای عبادت یکتاپرستان بنا نهاده بود، در وسط دیوار(طاق‌ها) و جاهای بلند آن سیصد و شصت بت نصب کرده بودند.

جزیرۀ العرب قبل از اسلام

اخلاق قوم عرب بسیار بد بود؛ به قماربازی و مشروب‌خواری عادت داشتند؛ سخت‌دلی و بی‌رحمی‌شان تا حدّی بود که دختران خود را زنده به گور می­کردند؛ در میانشان چپاول و غارتگری و راهزنی رواج داشت؛ مقام و شخصیّت زن را نادیده می‌گرفتند و زن را مانند کالا و حیوانات دست به دست منتقل می‌کردند و حتّی بعضی از ایشان، فرزندان خود را از ترس نفقه و روزی و کمبود لوازم زندگی می‌کشتند.

از جمله حوادث ناگوار آن زمان، جنگ­های طولانی و بدون علّت بود که در این میان، هزاران نفر کشته می‌شدند. در زمین، «خشکی» ودر دریا، فساد و تباهی روی داد.

عالم بشریت در زمان بعثت حضرت محمد(ص) به راه خودکشی و انتحار می‌رفت و مردم نیز در این زمان خالق خود را فراموش کرده و حتی نفس خود و راه خود را از یاد برده و قدرت تشخیص در بین خیر و شر و نیک و بد را از دست داده بودند و بسا در آن سرزمین پهناور یکی نبود که به دیانتش ارج نهد و پروردگارش را عبادت کند و برایش شریک قایل نشود؛ چنانچه خداوند متعال فرموده است: «ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ لِيُذِيقَهُم بَعْضَ الَّذِي عَمِلُواْ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ». (روم: ۴۱). «تباهی و پریشانی در خشکی و دریا روی داد، به سبب کارهایی که مردم انجام می‌دادند، تا خدا هم کیفر بعضی از کار ایشان را به ایشان بچشاند؛ باشد که به درگاه خدا باز گردند».

علت برگزیده شدن حضرت محمد(ص) در جزیرة العرب

خداوند ملّت عرب را اختیار کرد تا دعوت اسلام را بپذیرند و آن را تا دورترین نقطۀ جهان تبلیغ کنند؛ زیرا دل‌هایشان صاف و ساده بود و چیزهایی که محوکردن و از بین‌بردنش سخت باشد، در دل‌هایشان نقش نبسته بود؛ بر خلاف ملل متمدّن دیگر که به علّت داشتن معلومات و آدابی که از شهرهای بزرگ دریافت نموده بودند، تکبّر می‌ورزیدند و صفای درون نداشتند.

قوم عرب بر فطرت اسلام بودند؛ وقتی حق را نمی‌فهميدند، در نظرشان سخت جلوه می‌داد و با آن می‌جنگیدند و وقتی پرده از روی چشمشان برداشته شد، حق را دوست داشتند و از آن حمایت کردند و به راه حق میل نمودند و برای پایداری این حقیقت (دین اسلام) در زندگی خود، یاران درستکار و امانتدار و پاک و صادقی شدند.

کعبه (خانۀ خدا) در جزیرۀ العرب و در شهر مکّه واقع است که به فرمان خدا حضرت ابراهیم و پسرش حضرت اسماعیل ـ علیهما السلام ـ آن را بنا نهادند تا در آن جایگاه، خدای واحد پرستش شود و تا اینکه برای همیشه مرکز تبلیغ و مصدر دعوت به سوی توحید باشد.

«إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَکَّةَ مُبَارَکاً وَ هُدًى لِّلْعَالَمِينَ» (سورۀ آل عمران، آیۀ ۹۶). «به راستی اولین خانه‌ای که برای عبادت کردن مردم بنا شد، همان خانۀ خدا در مکّه است که برکت و هدایت مردمان را در بر دارد».

شأن نیاکان حضرت رسول(ص) پیش از ایشان

زمانی که حضرات ابراهیم و اسماعیل(ع) دیوارهای خانه خدا را برافراشتند، در خدمت حق عرض نمودند: پروردگارا! این خدمت را از ما قبول بفرما، به راستی تویی که دعا را اجابت می‌کنی و از نهانی­ها خبر داری. پروردگارا! ما را تسلیم دستور خود گردان و فرزندان ما را نیز تسلیم رضای خود بدار و راه پرستش و طاعت را به ما بنما و توبۀ ما را قبول کن که تنها تویی بخشنده و مهربان. پروردگارا! از میان فرزندان ما رسولی برگزین که بر مردم آیات تو را تلاوت کند و به آنان علم کتاب و حکمت بیاموزد و درونشان را از نادانی پاک سازد؛ به راستی تویی که در همۀ عالم، قدرت و علم کامل داری».

خداوند این امر را برای اولادشان مبارک گردانید و خانواده­ها و فرزندان «عدنان» زیاد شدند. عدنان از نوادگان حضرت اسماعیل(ع) است و در میان فرزندانش، فهر پسر مالک بسیار فصیح و برجسته بود. از فرزندان او «عدنان»، «قصی بن کلاب» که حاکم و سرپرست خانه خدا و مکه و شخصیتی مورد احترام و بزرگوار بود؛ پرده داری کعبه، کلید بیت، آب چاه زمزم و خوراک مرسوم زمان، مجلس ندوه (شورائی که در آن جمع می شدند و مشورت می کردند) و پرچمداری در موقع جنگ را در اختیار داشت. کلاً شرف و آبروی مکه را حمایت و نگهداری می­کرد.

در میان فرزندان او نیز عبد مناف دارای ذکاوت و شرف خاصی بود و هاشم نیز بزرگ­ترین پسر عبد مناف و بزرگ­ترین مردم قوم خود بود که خوراک دادن (مهمان داری) و آب دادن به زائران خانه خدا را در دست داشت. عبدالمطلب جد حضرت رسول(ص) است که بعداً از عمویش (المطلب) پسر عبد مناف امر مهمانداری و آب دادن (رفاده و سقایۀ) را عهده دار شد. عبدالمطلب در میان طایفه اش به مقامی بس بزرگ رسید که هیچ یک از پدرانش به آن مقام نرسیده بودند و قومش او را زیاد دوست می­داشتند.

فرزندان فهر پسر مالک را «قریش» نام نهادند که این اسم بر سایر اسم­ها غالب گشت و بقیه فراموش شدند؛ در نتیجه این قبیله به «قریش» مشهور شد. همه اعراب به بزرگی و شخصیت قریش از حیث بزرگی فصاحت بیان و زبان و روانی و روشنی گفتار و مکارم اخلاق و شجاعت گواهی دادند و این، مثل معروفی شده بود که هیچ چون و چرایی نداشت.

ظهور بت پرستی در مکه و در میان قریش

قریش بر دین حضرت ابراهیم خلیل(ع) و دین جدشان اسماعیل(ع) و متوسل به عقیده توحید و خداپرستی باقی ماندند، تا اینکه «عمرو پسر لحی» سر برآورد و دین حضرت اسماعیل(ع) را تغییر داد و بت را جایگزین نمود و در میان حیوانات تعظیم و تسییب و تحریم ابداع کرد؛یعنی هر حیوانی را نذر خدایان کنند، باید برای همیشه آزاد باشد؛ در صورتی که چنین چیزی از طرف خدا جایز نبود و شریعت حنیف حضرت ابراهیم(ع) آن را بیان نکرده بود.

عمرو پسر لحی از مکه به شام رفت و خانواده اش را دید که بت ها را پرستش می ­کنند. او نیز مبتلا شد، آن­گاه قسمتی از آن بت­ها را به مکه حمل و در آنجا نصب کرد و به مردم دستور داد که آن­ها را عبادت کنند و احترام بگذارند. آنان در بزرگداشت و تعظیم سنگ­های حرم (کعبه) کم کم پیش رفتند. سنگ هائی که هنگام کوچ از مکه به عنوان احترام حرم و نگهداری و مواظبت از یاد آن با خود برمی داشتند، تا جائی که هر سنگی را که زیبا می دانستند و در نظرشان جالب توجه بود، پرستش می­کردند.

واقعه مشهور «عام الفیل»

حادثۀ بزرگی در مکّه روی داد که دلیل بر ظهور حادثۀ بزرگ­تری بود و در اینجا خداوند بزرگ به عرب ارادۀ خیر و نیکی نمود. آن حادثه برای کعبه ارزشی است که سایر خانه های دنیا آن ارزش را ندارند.

اخبار «عام الفیل» است که «آبرهۀ الأشرم» نماینده نجاشی(پادشاه حبشه) در صنعاء(یمن) محل عبادت بزرگی(کنیسه) درست کرد و آن را قلیس نام نهاد و خواست که مراسم حج عرب را به آنجا انتقال دهد تا دیگر کعبه پناهگاه مردم نباشد و بار سفر را از راه­های دور به طرف آنجا نبندند و خواست که کنیسه او این موقعیت را داشته باشد.

این جریان نیز بر عرب گران آمد؛ آن عربی که از عشق و احترام و بزرگداشت کعبه پرورش یافته بودند، هیچ خانه و هیچ چیزی را معادل و جانشین آن نمی یافتند و نمی دیدند. این جریان آنان را به خود مشغول نمود و در این مورد به بحث و گفتگو نشستند. در این هنگام یک نفر کنانی خارج شد و در داخل کنیسه نجاست کرد، ابرهه عصبانی شد و سوگند یاد کرد که حتماً به کعبه (خانه خدا) می رود و آن را ویران می کند.

ابرهه به سوی خانۀ خدا حرکت کرد و به همراه خود چندین فیل جنگی برد. عرب این خبر را به همدیگر بازگو می کردند. مردم عرب مانند برق دور ابرهه را گرفتند و بزرگی و عظمت بیت را برای او تعریف کرده، تذکر دادند و او را از عاقبت کار هشدار نمودند و حتی تصمیم داشتند که او را از این کار باز دارند و از درِ جنگ درآیند و چون دیدند که در برابر ابرهه و سپاهش توان ندارند، کار را به خداوند موکول کردند. ایشان اطمینان داشتند که این بیت پروردگاری دارد و آن را از تطاول و دستیازی دشمن نگاه می دارد.

گواه این قضیه است که در بین بزرگ قریش، عبدالمطلب جد حضرت رسول(ص) و ابرهه سؤال و جواب روی داد. ابرهه در سر راهش به مکه دویست شتر از اموال عبدالمطلب را گرفت. عبدالمطلب اجازه خواست که نزد او برود. ابرهه اجازه داد و از او احترام گرفت. ابرهه از بالای تخت پایین آمد و در کنار عبدالمطلب نشست و از نیاز و خواسته‌اش سؤال کرد.

عبدالمطلب گفت: حاجت من این است که آن دویست شتر مرا به من باز گردانید. وقتی عبدالمطلب آن را گفت، شترهایش را پس داد و او را سبک در نظر آمد و گفت: آیا شما برای دویست شترت با من صحبت کرده و خانه ای که مال و دین شما و پدران شماست، رها می کنی؛ در حالی که من قصد ویران‌کردن را دارم، در این مورد صحبتی نداری؟!

عبدالمطلب در جواب گفت: به راستی من فقط صاحب شتران خود هستم و این بیت صاحب و پروردگاری دارد که شما را از ویران کردنش باز می دارد. ابرهه گفت: آن چیست که از من جلوگیری کند؟ عبدالمطلب گفت: این شما و آن خانه خدا.

عبدالمطلب در این مورد دو بیت زیر را در حالی که قفل کعبه را گرفته بود سرود:

«يا رب الا أرجو لهم سواك
يا رب! فامنع منهم حماكا
إن عدو البيت من عاداكا
امنَعْهُمْ إن يخربوا قراكا»

 

یعنی:

«خدایا! جز به تو رجا نداریم

عدو از تو و کعبه، کینه دارد.

خدایا! باز دارش از حمایت

از این تخریب که اندر سینه دارد»

مردم قریش از بیم هجوم وحشیانۀ آنان به بالای کوه ها و به دره ها پناه بردند و منتظر بودند که ببینند خدای یگانه بر سر کسی که نسبت به حرمش جسارت کند، چه خواهد آورد؟ عبدالمطلب با چند نفر از قریش برخاستند و حلقۀ در کعبه را محکم گرفتند و از درگاه پروردگار یاری طلبیدند که ابرهه و سپاهش را نابود کند.

ابرهه نیز خود را آماده وارد شدن به مکه و ویران کردن کعبه نمود و فیل جنگی­اش را نیز حاضر کرد؛ آن فیلی که اسمش«محمود» بود. فیل در مسیر مکه خود را به زمین چسپانید و هرچند او را می زدند، اصلاً بلند نمی شد! عاقبت او را به طرف یمن چرخاندند. فوراً بلند شد و دوید.

در این هنگام بود که خدای تعالی از دریا پرندگانی فرستاد که هر پرنده ای چند سنگ ریزه با خود همراه داشت و به هرکسی می زدند، کشته می شد. اهل حبشه بی درنگ فرار کردند و از همان راهی که قبلاً آمده بودند، دوباره برگشتند و از مکه خارج شدند؛ اما در هر مسیر عده ای از آنان تلف می شد و تن بی جانشان بر جا می ماند. ابرهه نیز از ترس پا به فرار گذاشت. در راه انگشتانش یکی بعد از دیگری افتاد تا به شهر صنعاء رسید و در آنجا به بدترین حالت مرد.

این است، سزای بدکارانی که با دین خدا و بندگان مؤمن به خدا درافتند و این، همان است که قرآن آن را روشن بیان می­فرماید: «آیا ندیدی که خدای تو با اصحاب فیل (ابرهه و لشکرش) چه کرد؟ آیا حیله و تدبیری را که برای ویران‌کردن کعبه اندیشیده بودند، نقش بر آب نکرد؟! و برای هلاک آنان پرندگان «ابابیل» را فرستاد، آن سپاه را به سنگ های «سجیل» (دوزخی) سنگ باران می کرد، و آنان را مانند کاه سرگین شده گردانید».

وقتی پروردگار توانا اهل حبشه را از مکّه راند و با چنان وضعی نابود کرد، مردم عرب به قریش احترام گذاشتند و گفتند: قریش اهل بیت خدا هستند و خدا به جای ایشان جنگید و خدا برای آنان در مقابل دشمن کافی است.

مردم عرب این رویداد را گرامی داشتند و حقیقتاً آن رویداد نیز شایسته احترام بود و آن را تاریخ زدند. می­گفتند: این حادثه در سال «عام الفیل» بود و نسبت تولد را به آن سال می دادند. عام الفیل با سال ۵۷۰ میلادی مصادف است(یعنی ۵۲ سال پیش از هجرت).

عبدالله و آمنه

عبدالمطلب، رئیس طایفۀ قریش، ده پسر داشت. از جمله عبدالله که خواست برایش زن بگیرد. عبدالمطلب آمنه، دختر وهب رئیس طایفه بنی زهره، را برایش عقد کرد. آمنه نیز از حیث نسب و مقام و منزلت بزرگ­ترین زن قریش بود. عبدالله مدت کمی با آمنه زندگی کرد، سپس فوت نمود. در آن هنگام آمنه به حضرت رسول(ص) حامله بود. او از روی آثار و نشانه ها مشاهده می­کرد که پسرش مرتبه و منزلت خاصّی دارد.

ولادت والا و نسب پاک حضرت محمد(ص)

حضرت محمد(ص) در روز دوشنبه، دوازدهم ماه ربیع الاول در سال مشهور به «عام الفیل» مطابق با سال ۵۷۰ میلادی، دنیا را به قدوم خود منور نمود؛ آن روز مبارک­ترین روزی بود که خورشید در آن طلوع کرد.

اسم مبارکش «محمد»، پسر عبدالله، پسر عبدالمطلب، پسر هاشم، پسر عبد مناف، پسر قصی، پسر کلاب، پسر مره، پسر کعب، پسر لوی، پسر غالب، پسر فهر، پسر مالک، پسر نضر، پسر کنانه، پسر خزیمه، پسر مدرکه، پسر الیاس، پسر مضر، پسر نزار، پسر معد، پسر عدنان، که نسب عدنان به حضرت اسماعیل پسر حضرت ابراهیم(ع) ختم می‌شود.

وقتی که حضرت(ص) از مادر به دنیا آمد، آمنه مأموری پیش عبدالمطلب فرستاد و به او مژده داد که نوزاد پسر است. عبدالمطلب نزد او رفت؛ حضرت رسول(ص) را نگاه کرد و به آغوش گرفت و او را به کعبه برد و خداوند را نیایش می کرد و ثنا می گفت و بعد او را «محمد» نام نهاد. این اسم در میان عرب تازگی داشت و از شنیدن آن تعجب کردند.

دوران شیرخوارگی حضرت محمد(ص)

عبدالمطلب برای نوۀ یتیمش که محبوب­ترین فرزندانش بود در صدد برآمد که طبق معمول بادیه عربستان، دایه ای برایش بگیرد. این سعادت و برکت نصیب «حلیمه سعدیه» شد و حلیمه نیز به شهر رفته بود که بچه ای بگیرد و او را شیر بدهد. اتفاقاً آن سال خشکسالی بود و مردم در تنگی و سختی به سر می بردند. قبلاً حضرت(ص) را به هر دایه ای که می دادند، از گرفتنش خودداری می کرد؛ برای اینکه دایه ها بچه ای را شیر می دادند که پدرش معروف باشد و آنان نیز بدان واسطه معروف شوند و می­گفتند: این بچه پدر ندارد و ممکن نیست از دست مادر و پدر بزرگش کاری ساخته شود!

حلیمه نیز ابتدا چنین گفت و او را نپذیرفت؛ سپس مهر و محبت قلبش به او متوجه شد و خداوند محبت حضرت رسول(ص) را در دلش انداخت که او را قبول کند؛ در ضمن حلیمه بچه دیگری نیافت؛ بنابراین برگشت و حضرت رسول(ص) را دربرگرفت تا از او حمایت و حضانت کند. او را به طرف بار و بنه خود برد؛ در دست خود برکت را لمس می کرد و آنچه که در بار و اثاثیه ‌اش بود، جوری دیگر به نظر می رسید؛ گویا همه چیز عوض شده است.

در شیر پستان خود و در پستان حیوانات شیرده آشکارا خیر و برکت را مشاهده می کرد. همه به او می گفتند: ای حلیمه! نسیم با برکتی را گرفتی. همقطارانش به او حسد می ورزیدند، حلیمه دائماً از پروردگار برکت را طلب می کرد. بعد از دو سال در بنی­سعد، حلیمه او را از شیر گرفت. حضرت(ص) در میان بچه های همسن وسال خود نظیر نداشت. حلیمه حضرت(ص) را پیش مادرش برد و از مادرش تقاضا کرد، گاهی به او اجازه دهد، که نزد وی برود و بعداً او را برگرداند. زمانی که حضرت(ص) در بنی سعد بود، دو فرشته نزد او رفتند و سینه مبارکشان را فراخ کردند. تکه خون سیاهی را از درون قلب مبارکشان بیرون آوردند و به دور انداختند. سپس آن را شستشو دادند تا کاملاً پاک گردد و دوباره به صورت اول برگرداندند(خداوند توانا می دانست، که حضرت محمد(ص) صلاحیت و اهلیت پیغمبری را دارد و می تواند مسئولیت سنگین رسالت را تحمل کند. و مردم طبایع مختلفی دارند و هرکس چیزی می گوید و رسول خدا(ص) بایستی وسعت درون وسعه صدر و صبر و تحمل زیادی داشته باشد؛ بنابراین، سینۀ آن حضرت(ص) را چنان وسعت داد تا توان آن رسالت سنگین را داشته باشد).

حضرت(ص) با بچه های همشیرش در صحرا و در هوای آزاد و سالم و طبیعی و دور از آلودگی ها، گوسفندان را به چرا می­برد و با لغات و زبان فصیح و روان طایفه بنی سعد پسر بکر، که به آن اشتهار داشتند آشنایی پیدا کرد.حضرت(ص) بسیار مهربان و محبوب بود و با برادران همشیرش همدیگر را دوست می داشتند. بعد از اینکه بزرگ شد و رشد کرد، نزد مادر و پدر بزرگش برگشت؛ به راستی خداوند او را به بهترین وجه آن پرورش داد.

وفات آمنه و عبدالمطلب

حضرت رسول(ص) در سنّ شش سالگی بود، که مادرش در «ابواء» (محلی است بین مکه و مدینه) فوت کرد؛ پس از فوت مادر، نزد عبدالمطلب بود. عبدالمطلب نسبت به وی بسیار مهربان و گشاده رو بود؛ او را در سایه دیوار کعبه روی عبایش می نشاند و نوازش می داد. وقتی به سن هشت سالگی رسید پدر بزرگش را نیز از دست داد.

عمویش ابو طالب

حضرت رسول(ص) بعد از فوت عبدالمطلب با عمویش ابوطالب زندگی می کرد. ابوطالب برادر شقیقی (پدر و مادری) عبدالله بود. عبدالمطلب دربارۀ حضرت(ص) به وی توصیه کرد؛ ابوطالب همیشه ملازم حضرت(ص) بود و از همه پسرانش او را بیشتر دوست می داشت.

پرورش خدایی

حضرت رسول الله(ص) در امان خدای بزرگ، دور از ناپاکی ها و عادات جاهلیت رشد کرد و بزرگ شد. حضرت(ص) در میان قوم خود از برترین آبرو، پسندیده ترین مردانگی، راست­ترین سخن و بزرگ­ترین امانت داری برخوردار بود؛ از گفتار بد و منکرات پرهیز می کرد، تا جائی که در میان همۀ مردم به «امین» ملقب گردید. از اقوامش دیدن می کرد و درصدد رفع مشکلات مردم بود؛ بسیار مهمان نواز و بر نیکی و تقوی، یار و مددکار بود؛ از دسترنج خود می خورد و قناعت داشت.

ازدواج حضرت رسول الله(ص) با ام المؤمنین خدیجه(رض)

زمانی که حضرت(ص) به سن بیست و پنج سالگی رسید، با خدیجه دختر خویلد(رض)که از زنان بزرگ قریش و برترین آنان از حیث عقل و درایت و کرم و رفتار و فراوانی مال و ثروت بود، ازدواج کرد.

حضرت خدیجه(رض) بیوه بود و شوهرش به نام «ابوهاله» قبلاً فوت کرده بود. وقتی حضرت(ص) بیست و پنج سال داشت، خدیجه(رض) به سن چهل سالگی رسیده بود.

حضرت خدیجه(رض) زنی تاجر بود، مال خود را به مردانی اجاره می داد که سرمایه‌اش را بگردانند و سودی در قبال راس المال (ثروت و سرمایه) که در دست افراد بود، قرار می داد. مردم قریش قومی تاجرپیشه بودند. هنگامی که حضرت(ص) همراه کاروان تجارت خدیجه(رض) به شام می رفت، راستی و درستکاری و کرم و اخلاق شایسته و اندرزهای او را به خدیجه(رض) خبر دادند و همچنین بزرگی و شخصیت او را در آن سفر، برایش تعریف کردند.

اگرچه بسیاری از بزرگان قریش خواستار ازدواج با خدیجه(رض) بودند، اما او درخواست آنان را رد کرده، از حضرت(ص) تقاضای ازدواج نمود. حضرت(ص) هم تقاضای او را قبول کرد. عمویش حضرت حمزه(رض) او را برای حضرت(ص) خواستگاری نمود و ابوطالب مراسم عقد را برگزار کرد و بدین صورت ازدواج به وقوع پیوست. خدیجه(رض) اولین زن حضرت(ص) بودو همۀ فرزندان او، بجز ابراهیم از خدیجه متولد شدند ـ سلام الله علیهم اجمعین.

داستان بنای کعبه و دفع فتنه‌ای بزرگ

زمانی که حضرت محمد(ص) سی و پنج ساله بود، قریش برای بنای کعبه و ترمیم آن اجتماع کردند و خواستند که آن را سقف بزنند. آنان برای انجام این کار باید سنگ را بدون مصرف گل روی هم می­چیدند، تا به اندازه قامت و بلندی انسانی، ارتفاع پیدا کند و برای این مقصد هم باید آن را به هم می­زدند و از نو می­ساحتند.

وقتی بنای کعبه به محل رکن ـ محلی که حجرالاسود در آنجا نصب شده است ـ رسید، بر سر نصب حجر بین قبایل درگیری به وجود آمد و هر طایفه‌ای می خواست که آن شرف و بزرگی را نصیب خود گرداند و حجرالاسود را در محلش نصب کند، تا جایی که کار به جنگ کشید. در نتیجه آماده جنگ شدند. قبیله بنو عبدالدار کاسه پر از خونی را آوردند و با قبیله بنوعدی تا آخرین نفس پیمان بستند و دستشان را به خون آغشته کردند که این نیز نشانه مرگ و بدبختی بود؛ ولی قریش مدتی تأخیر نمودند. سپس به اتفاق قرار بر این گذاشتند که هرکس پیش از دیگران وارد مسجد شود، در بینشان حکمیت و قضاوت کند.

اولین کسی که داخل مسجد شد، حضرت محمد(ص) بود. وقتی او را دیدند، گفتند: ما به حکمیت«امین» راضی هستیم، این «محمد(ص)» است.

حضرت رسول الله(ص) با حسن تدبیر، پارچۀ چهارگوشی را طلب کرد و خود شخصاً سنگ را برداشت و داخل پارچه گذاشت؛ سپس فرمود: هریک از قبیله ها گوشه ای از پارچه را بگیرند و همگی آن را بلند کنند. ایشان چنین کردند و سنگ را در مقابل جای خود قرار دادند. حضرت محمد(ص) نیز با دست خود آن را نصب کرد و سپس بقیه ‌کار ادامه یافت. با این روش حکیمانه و بی نظیر، فتنۀ جنگ را از قریش دفع نمود.

حلف الفضول

حضرت رسول(ص) در جلسه «حلف الفضول» حضور داشت. این پیمان، بزرگ­ترین قسمی است که پیامبر(ص) شنیده و مورد تأیید و اعتبار و شریف ­ترین قسم عرب بود. سبب حلف الفضول این بود که مردی از طایفه زبید همراه کالا و متاعی به مکه آمد. عاص پسر وائل، یکی از بزرگان قریش، کالا را از او خرید؛ ولی قیمتش را نداد. مرد زبیدی از بزرگان قریش کمک و یاری خواست. بزرگان قریش به خاطر مقام عاص خودداری کردند و او را راندند. مرد زبیدی به اهل مکه پناه برد و از همه جوانمردان کمک خواست. در میان مردان با مروت و جوانمرد، غیرت و مردانگی جوشید و در خانه عبدالله پسر جدعان جمع شدند. عبدالله نیز از ایشان پذیرائی نمود و پیمان بستند و خدا را شاهد گرفتند که یکی باشند و همراه مظلوم علیه ظالم متّحد گردند، تا حقش را بگیرند و به او بازگردانند. عرب این قسم را «حلف الفضول» نام نهادند و گفتند: به راستی آن جوانمردان در امر مهم و با ارزش وارد شده اند.

سپس نزد عاص پسر وائل رفتند و کالا را از او باز ستاندند و به زبیدی دادند. حضرت رسول(ص) از آن قسم خوشحال شد و لذت برد و به آن تمایل داشت تا جایی که بعد از بعثت می فرمود: به راستی در خانه عبدالله پسر جدعان شاهد سوگندی بودم که اگر در اسلام به آن دعوت شوم، آن را می پذیرم. آنان سوگند یاد کردند که مال غصب شده را به صاحبش بازگردانند و نگذارند، که ستمکاری بر ستمدیده ای چیره شود.

از حکمت و تربیت پروردگار است که حضرت(ص) امی و درس نخوانده بار آمده بود(یعنی: سواد خواندن و نوشتن نداشت)، تا از تهمت دشمنان و گمان بد دور باشد. به این مناسبت قرآن اشاره می کند که «وَ مَا کُنتَ تَتْلُواْ مِن قَبْلِهِ مِن کِتَابٍ وَلَا تَخُطُّهُ بِيَمِينِکَ إِذاً لَّارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ» (عنکبوت/۴۸) «و تو ای محمد(ص)! از قبل نتوانستی نوشته ای را بخوانی و خطی را بنویسی، مبادا یاوه گویان و منکران قرآن در نبوت تو شک کنند». در جایی دیگر نیز قرآن او را «امی» (بی سواد) ملقب کرده، می گوید: «الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأَمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِندَهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَ الْإِنْجِيلِ»(سورۀ اعراف، آیۀ ۱۵۷)«کسانی که از رسول و پیامبر امی پیروی می کنند و در تورات و انجیلی که در دست آنان است، نام و نشان و اوضاعش را نوشته می یابند».

در آستانه بعثت

مژده صبح و طلوع سعادت و خوشبختی

چهل سال از عمر حضرت رسول الله(ص) گذشت و مژده صبح و طلوع سعادت نمایان شد و وقت بعثت نزدیک گردید. از سنن الهی است که هر وقت تاریکی شدت یابد و بدبختی ادامه پیدا کند، مژده سعادت و رهایی می رسد.

اضطراب و نگرانی پیامبر(ص) از آنچه که دیده بود به اوج خود رسید. گویا کسی او را وادار می­کرد که گوشه گیری نماید. خلوت پیش او بسیار دوست داشتنی بود و هیچ چیزی برایش محبوب­تر از خلوت و گوشه گیری نبود؛ از این رو، از مکه خارج می شد و دور می گشت تا جایی که خانه های مکه از دیدش ناپدید می شد. به هر سنگی و به هر درختی می رسید، بر او سلام می کردند(بر حضرت(ص) سلام می کردند). حضرت(ص) وقتی دور و بر و همه جوانبش را نگاه می کرد، به غیر از سنگ و درخت چیز دیگری نمی دید. اولین علاماتی که به ایشان نمایان گردید، خواب های صحیحی بود که مانند روز روشن ظاهر می شد.

در غار حراء

اغلب اوقات در غار حراء خلوت می کرد و چندین شب متوالی در آنجا می ماند و برای آن مدّت ذخیره برمی داشت و طبق روش و برنامه حنیف حضرت ابراهیم(ع) و فطرت سالم عبادت می کرد و دعا می خواند.

ادامه دارد…

(قسمت دوم)

(قسمت سوم)

(قسمت چهارم)

(قسمت پنجم)

(قسمت ششم)

(قسمت هفتم)

یک نظر بگذارید