حضرت امام ربانی مجدد الف ثانی قدس سره الاقدس می فرمایند: هر برکتی و خیری که در تمام سال به هر که می¬رسد، از هر راه که می آید، قطره ای است از دریای بی نهایت برکات این شهرعظیم القدر[رمضان کریم].

* مختصری از زندگانی حضرت سيدالمرسلين محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم(قسمت ششم)

جنگ حنین

چوعزم نبرد کردسوی حنین

بفرمود پیامبـر آن نور عیـن

نگویم دروغـی کـه پیغمبرم

و بی‌شک رسول حیّ داورم

نبیم نیـارم دروغـی به لـب

به عبدالمطلب رسانم نسـب

اجتماع هوازن:

(هوازن: پسر منصور پدر بزرگ جاهلیت از «قیس عیلان» از «عدنان» است. فرزندانش قبایل زیادی را بوجود آوردند؛ از جمله: ثقیف، بکر، عامر، نصر، کعب، کلاب، جعده، عقیل، قشیر و خفاجه. با قریش، در بازار عکاظ درگیر شدند. بعد از جنگ حنین مسلمان شدند.)

بعد از فتح مکه مردم دسته دسته به دین اسلام داخل شدند و مشرکان عرب آخرین تیرکمان را روی اسلام و مسلمانان رها کردند.

honayen-shamsiyeh

هوازن بعد از قریش، نیروی بزرگ و زورمندی بودند و هوازن و قریش باهم رقابت داشتند. وقتی که قریش تسلیم گردید. هوازن(مشرکان عرب) در برابر اسلام تسلیم نشدند و «مالک بن عوف نصری» رئیس هوازن قیام کرد و مردم را به جنگ علیه اسلام دعوت نمود. علاوه بر مردم هوازن تمام طایفۀ ثقیف به دور مالک جمع شدند و علیه رسول خدا(ص) تصمیم گرفتند و بهمراه سایر دسته‌های مخالف، اموال و دارایی و زنان و فرزندان‌شان را به جای گذاشتند، تا مطمئن شوند و بتوانند از خود دفاع کنند.

پیامبر(ص) با ۲هزار نفر از اهل مکه از جمله کسانی که تازه مسلمان شده و عده‌ای که هنوز مسلمان نشده و ده هزار نفر از یاران پاکدل که از مدینه همراه حضرت(ص) به مکه آمده بودند و عددشان به حدی رسیده بود، که در هیچ جنگی سابقه نداشت برای جنگ هوازن از مکه خارج شدند، تا جائی که جمعی از مسلمانان گفتند: هوازن به علت کمی افراد امروز بر ما چیره نمی‌شوند و فراوانی جمعیت آنان را متعجب کرده بود.

در درۀ حنین(دره‌ای است بین مکه و طایف)

مسلمانان در دهم شوال سال هشتم به دره حنین رسیدند. قبل از طلوع فجر در هوای تاریک به آنجا رسیدند. اما هوازن قبلاً به درۀ حنین رسیده و در کمینگاه‌های آن، کمین کرده بودند. مسلمانان هیچ هراسی به دل راه ندادند، تا این که دشمن آنان را زیر تیر قرار داده، شمشیرها را کشیدند، و همگی به مسلمانان حمله‌ور شدند. هوازن قومی تیرانداز بودند.

عموم مسلمانان به سرعت برگشتند. در حالی که هرکدام در مسیر خود حرکت می‌کردند، و باز می‌گشتند. و آن مقطع زمانی کوتاه و خاصی بود، و تصور می‌رفت، که مسلمانان در محاصرۀ دشمن قرار بگیرند، و دیگر هیچ کدام جان سالم به در نبرند. درست شبیه جریانی بود که در جنگ احد اتفاق افتاده بود، هنگامی که میان مردم شایع کرده بودند که پیامبر(ص) کشته شد و مسلمانان دیگر بار غمگین و افسرده شدند.

پیروزی و آرامش و متانت

بعد از این که مسلمانان از زیادی و فراوانی لشکر خود، مغرور شدند, خداوند، دل های آنان را آزمود و تلخی و شکست را بعد از شیرینی فتح و پیروزی مکه به آنان چشاند، دوباره قدرت خود و پیروزی مسلمانان را مسجل نمود؛ و پیامبر(ص) بدون ترس و بیم، بر استری سفید سوار شده، و در جای خود ایستاده بود؛ و عده‌ای از مهاجرین و انصار و اهل بیتش نزد او ماندند، و عباس بن عبدالمطلب(رض) دهنۀ (لگام) استر را گرفته بود، و در آن حال پیامبر(ص) می‌فرمود:

أنا النبــي لاكذب                 أنا ابن عبدالمطلب

هنگامی که لشکریان کفر به حضرت(ص) روی آوردند، یک مشت خاک برداشت، و از دور، به سر و صورت دشمن پاشید، و چشم‌شان پر از خاک شد.

وقتی پیامبر(ص) دید، که مردم هریک به فکر خود اند، فرمود: ای عباس!( خود حضرت محمد(ص) مسلمانان را دعوت می‌فرمود و حضرت عباس(رض) که صدای رسا و بلندی داشت جملات پیامبر(ص) را عیناً تکرار می‌کرد، و به گوش مسلمانان می‌رساند) فریاد زن! ای «گروه انصار»! و ای «گروه اصحاب سمره»!( اشاره است به پیمان حدیبیه، در زیر درخت «شجره الرضوان») جواب دادند: لبیک، لبیک (گوش به فرمانیم). عباس(رض) صدای بلند و رسایی داشت، یک نفر در میان آنان (اصحاب) تند و با عجله، شتر خود را می‌دوانید و شمشیر و سپر را آماده نموده تا به پیامبر(ص) رسید. عده‌ای از دشمن به دور او جمع شدند، تا از تجمع مسلمانان به دور پیامبر(ص) جلوگیری کنند، و باهم درگیر شدند. پیامبر(ص) نیز شترسواران را آماده نمود و جنگیدند. مردم از دو طرف سخت درگیر شدند. عده‌ای از مردم به سوی پیغمبر(ص) برگشتند، و عده‌ای هنگامی برگشتند ؛که اسرای زیادی از دشمن جلو دست پیامبر(ص) نمودار بود. خداوند، فرشتگان را به یاری آنان فرستاد. درۀ حنین از لشکر نامرئی الهی پر شد، و شکست هوازن قطعی گردید. این همان گفتۀ خداوند بزرگ است که می‌فرماید: «لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللَّهُ فِي مَوَاطِنَ کَثِيرَةٍ وَيَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْکُمْ کَثْرَتُکُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنکُمْ شَيْئاً وَضَاقَتْ عَلَيْکُمُ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُم مُّدْبِرِينَ ثُمَّ أَنزَلَ اللَّهُ سَکِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَأَنزَلَ جُنُوداً لَّمْ تَرَوْهَا وَعذَّبَ الَّذِينَ کَفَرُواْ وَ ذَلِکَ جَزَاءُ الْکَافِرِينَ»، (سورۀ توبه، آیۀ ۲۵ و ۲۶) «خداوند شما مسلمانان را در جاهای بسیار (سخت و دشوار) یاری کرد، و نیز در جنگ حنین که فریفته و مغرور کثرت لشکر اسلام شدید و آن لشکر زیاد, شما را بی‌نیاز نکرد، و زمین بدان وسیعی و فراخی بر شما تنگ شد. سپس همه پا به فرار نهادید. آنگاه قادر متعال وقار وآرامش خود را بر رسول خود(ص) و مؤمنان نازل فرمود، و لشکریانی از فرشتگان که نمی‌دیدید, به یاری شما فرستاد و کافران به عذاب و ذلت افکند؛ و این است کیفر کافران».

غزوۀ طایف

(طایف: شهری است در حجاز و در جنوب شرقی مکه. در جاهلیت طایفۀ بنی ثقیف در آن سکونت داشتند. مرکز مهم ارتباطات ریاض، مکه، غامد نجران، و زهران است. محصولات: انار، انگور و عطر طایف اشتهار دارد)

شکست‌خوردن ثقیف

شکست خوردگان ثقیف بعد از شکست در درۀ حنین برگشتند، و درهای شهر را بر روی خود بستند. حصارهای‌شان را محکم کردند، و آذوقه و لوازم یک سال را به خانه بردند، و ساز و برگ جنگی را آماده و مهیا نمودند.

پیامبر(ص) به سوی آنان حرکت کرد، و رفت تا به نزدیک طایف رسید، و در آنجا لشکر پیاده شدند. لشکر به حصار شهر طایف بسیار نزدیک بود، اما نتوانستند وارد حصار شوند. چون قبلاً دروازه‌ها را بسته بودند، طایفۀ ثقیف که تیرانداز بودند بر روی مسلمانان آنقدر تیراندازی کردند: که مانند پای ملخ فضای آسمان را پوشانیده بود.

دیوار طایف

لشکر مسلمانان به محلی دیگر منتقل شدند، و حدود بیست و چند روزی طایف را محاصره و تیراندازی‌های شدیدی کردند و پیامبر(ص) در آن محاصره دستور داد، تا برای اولین بار از منجنیق(وسیله ای ست که به آن سنگ پرتاب می‌شود) استفاده کنند. حلقۀ محاصره بسیار تنگ شد و در این میان عده‌ای از مسلمانان به شهادت رسیدند.

شفقت و دلسوزی در جبهۀ جنگ

وقتی محاصره تنگ شد و جنگ ادامه یافت، حضرت پیامبر(ص) دستور داد: که انگورهای ثقیف را بچینند، تا از نظر اقتصادی محاصره شوند. مردم شروع به چیدن انگور نمودند. ولی از پیامبر(ص) درخواست کردند به خاطر خدا و به منظور شفقت از چیدن انگور، خودداری کنند. فرمود: «آن را به خاطر خدا و به منظور شفقت و مهربانی رها می‌کنیم».

منادی از طرف پیامبر(ص) با صدای رسا اعلام کرد: «هر برده‌ای از حصار ثقیف خارج شود و به ما بپیوندد، آزاد است». در حدود بیست نفری به مسلمانان پیوستند. خداوند برای فتح طایف به پیامبر(ص) اجازۀ ادامۀ جنگ نداد. حضرت(ص)، به حضرت عمر(رض) دستور داد به مردم اعلام کند که از محاصرة طایف دست بکشند و برگردند. مردم از این جریان سر و صدا، راه انداختند و گفتند: کوچ کنیم، در حالی که طایف فتح نشده! پیامبر(ص) فرمود: برای فردا آمادة جنگ شوید. آن روز ماندگار شدند، و عده‌ای از مسلمانان زخمی گردیدند. پیامبر(ص) فرمود: ان شاء الله فردا حرکت می‌کنم. همۀ مسلمانان از این مژده شاد و مسرور شدند…

دست‌کشیدن از محاصره

خداوند در فتح طایف به پیامبر(ص) اجازه نداد: که محاصره ادامه یابد، و خواست که اهل طایف به میل و اشتیاق اسلام را بپذیرند، آنگاه دستور داد: کوچ کنند.

أسرای «حنین» و غنایم آن

پیامبر(ص) با کسانی که همراه او بودند، وارد «جعرانه» شدند و در هوازن درنگ کردند، تا دیگر مسلمانان در خلال بیست روزی به ایشان ملحق شوند. سپس اموال را تقسیم کرد و پیش از همه سهیمۀ کسانی را که تازه وارد اسلام شده بودند، پرداخت.

برگرداندن اسیران به هوازن

چهارده نفر از هوازن به خدمت رسول الله(ص) آمدند و از او سؤال کردند: که بر آنان منت گذارد و اسیران و اموال‌شان را باز دهد. فرمود: «کسانی دیگر همراه من هستند که می‌بینید، و براستی محبوب‌ترین گفتار نزد من درست‌ترین آن است. آیا فرزندان و زنان‌تان پیش شما محبوبتر است، یا دارایی و اموال‌تان؟ گفتند: ما از فرزندان و زنان خود نمی‌گذریم. پیامبر ص فرمود: پس از اینکه نماز صبح را خواندیم بیایید و بگویید: ما پیش پیامبر(ص) شفاعت می‌طلبیم، که مؤمنان از ما گذشت کنند و در محضر مؤمنان شفاعت می‌طلبیم که پیامبر(ص) نیز از ما درگذرد و اسیران ما را آزاد کنند. هنگامی که پیامبر(ص) نماز صبح را خواند، برخاستند و آمدند، و آن مطلب را گفتند. پیامبر(ص) فرمود: آنچه که سهمیۀ من و بنی عبدالمطلب است، برای شما و از دیگران هم برای‌تان سؤال خواهم کرد.

مهاجرین و انصار نیز گفتند: آنچه که سهم ما است، تقدیم به حضرت رسول خدا(ص). اما سه طایفۀ «بنی تمیم» و «بنی فزاره» و «بنی سلیم» از گرداندن اسیران خود گذشت نکردند. حضرت پیامبر(ص) فرمود: این قوم که آمده اند مسلمانان هستند و من به آنان مهلت دادم، و آنان را مختار کردم، از زنان و فرزندان‌شان نگذشتند. پس کسی که زن و بچه‌ای پیش او اسیر است و خود را راضی کند که آنان را برگرداند، کار مطلوب و پسندیده‌ای کرده است و کسی که از حق خود گذشت نمی‌کند، باز اسیران را به آنان برگرداند، و در مقابل از غنایمی که خدا به ما بخشیده است، شش برابر پاداش می‌گیرد.

مردم گفتند: به دستور حضرت پیغمبر(ص) راضی هستیم. پیغمبر ص فرمود: من نمی‌دانم که چه کسی راضی است و چه کسی راضی نیست. برگردید, تا نمایندگان شما موقعیت را به ما خبر بدهند. آنان، زنان و فرزندان اسیرشده را آزاد کردند، و کسی سرپیچی ننمود. پیامبر(ص) به هریک از اسرا، جامۀ نرم و سفیدرنگ مصری عطا فرمود».

فرمانبردارانند، نه مجبورشدگان

هنگامی که مسلمانان از طایف برگشتند، حضرت پیامبر(ص) فرمود: «بگویید: برگشتگان و توبه‌کنندگان و بندگان، سپاسگزاران پروردگار خود هستیم. گفتند: ای رسول خدا! برای ثقیف دعا کن. فرمود: «بار الها! ثقیف را هدایت کن، و آنان را به سوی اسلام بیاور».

حضرت عروه بن مسعود ثقفی(رض) قبل از این که حضرت پیامبر(ص) به مدینه وارد شود، به خدمت او رسید و مسلمان شد، و دوباره به میان قوم خود که او را دوست می‌داشتند و دارای ارزش خاصی بود برگشت، و آنان را به دین اسلام دعوت کرد، و اظهار نمود که مسلمان شده است. قومش او را با تیر زدند و به شهادت رسید.

چند ماهی از کشتن عروه بن مسعود ثقفی(رض) گذشت. پس از آن طایفۀ ثقیف با هم مشورت کردند و دیدند که نمی‌توانند با عرب بجنگند، عده‌ای را نزد پیامبر(ص) فرستادند، آنگاه بیعت کردند و مسلمان شدند…

با بت‌پرستی مدارا نیست

…عده‌ای از ثقیف به خدمت حضرت پیامبر(ص) آمدند، و در اطراف مسجد پیامبر(ص) چادر زدند و مسلمان شدند. و از پیامبر ص درخواست کردند: که بت مشهور «لات» را تا سه سال منهدم نکند و از بین نبرد. پیامبر(ص) آن را منع فرمود. بازهم اصرار کردند: که یک سال بماند، پیامبر(ص) اجازه نداد. باری دیگر درخواست کردند: که اقلاً یک ماه بماند. بازهم اجازه نداد و دستور داد: «ابوسفیان بن حرب و مغیرۀ بن شعبه که از قوم خودشان بودند، بروند و بت «لات» را نابود کنند». همچنین از حضرت پیامبر(ص) درخواست نمودند، که از خواندن نماز معاف باشند. در جواب فرمود: «دینی که نماز نداشته باشد، برکت ندارد».

پس از آن که کارشان تمام شد، و به سرزمین خود برگشتند، ابوسفیان بن حرب و مغیرة بن شعبه را همراه آنان فرستاد. مغیره(رض) «لات» را منهدم و نابود کرد. در ثقیف اسلام منتشر گردید و تا آخرین نفر اهل طایف مسلمان شدند.

غزوۀ تبوک(سرزمین حاصل‌خیزی است در شمال حجاز، واقع در مسیر کاروان حجاج از دمشق به مدینه. شهرت آن به سبب غزوه‌ای است که در آن تمام عرب شمال, اسلام را پذیرفتند)

مردم مسلمانان عرب یارای (توانایی) جنگ با روم و حمله بردن بر آنان را در خود نمی‌دیدند، بلکه خود را ضعیف‌تر از آن می‌پنداشتند.

از سویی دیگر مردم روم همواره در فکر جنگ «موته» بودند و آن را از یاد نمی‌بردند، زیرا نیازشان برآورده نشد و از درد آن هنوز شفا نیافته بودند.

حضرت پیامبر(ص) تصمیم گرفت: که قبل از آن که لشکر روم وارد حدود عرب شود، و به مرکز اسلام تجاوز کند، با لشکریان مسلمان خود به ممالک روم برود، و از تجاوز آنان جلوگیری نماید.

زمان جنگ

جنگ مسلمانان با روم، در ماه رجب سال نهم هجری روی داد. پیامبر(ص) در گرمای سخت، هنگام فرارسیدن میوه‌ها و سایه‌های خوش در تابستان به جنگ روم رفت، و با سفری دور و بیابانی بی‌آب و دشمن بسیار رو به رو شد. برای مسلمانان سفر را روشن نمود، تا خود را برای جهاد آماده کنند. پس مسلمانان را به آنچه که می‌خواست: باخبر کرد، و این واقعه در زمانی روی داد که: مردم سخت زیر فشار کمبود مواد خوراکی و خشک‌سالی قرار گرفته بودند.

اما منافقان برای شرکت در این جنگ خودداری می‌کردند، زیرا برای‌شان گران بود: که با پیامبر(ص) خارج شوند، و با دشمنی که مورد علاقه و شفقت آنان (منافقان) بود، بجنگند؛ و از طرفی از گرمای زیاد سخت و جنگ و درگیری فرار می‌کردند، و از اسلام نیز شک داشتند. بنابراین، خداوند می‌فرماید: «فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلَافَ رَسُولِ اللَّهِ وَکَرِهُواْ أَن يُجَاهِدُواْ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ قَالُواْ لَا تَنفِرُواْ فِي الْحَرِّ قُلْ نَارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرّاً لَّوْ کَانُواْ يَفْقَهُونَ» «آنان که خوشحالند که از حکم جهاد در رکاب رسول خدا تخلف ورزیده اند و جهاد نمودن به مال و جان‌شان در راه خدا بر آنان سخت ناگوار و ناپسند بود و مؤمنان را هم از جهاد منع کرده به آنان می‌گفتند: شما در این هوای سوزان از وطن خود بیرون نروید، به آنان بگو: آتش دوزخ بسیار سوزان‌تر از این هوای گرم است، اگر می‌فهمیدند».

رقابت صحابه در راه جهاد

پیامبر(ص) برای این سفر طولانی زیاد کوشید، و به مردم دستور داد که مجهز و آماده شوند، و ثروتمندان را بر انفاق در راه خدا تشویق و مردان مسلمان ثروتمند,   توشه , وسایل وابزار جنگ مورد ضرورت کسانی را که فقیر بودند، و چیزی نداشتند، آماده نمودند و به حساب آوردند. حضرت عثمان بن عفان(رض) مخارج جیش العسره را تهیه کرد، و هزار دینار را انفاق نمود؛ حضرت پیامبر(ص) او را دعای خیر کرد.

مسیر لشکر به سوی تبوک

پیامبر(ص) با سی هزار نفر که بزرگترین لشکر اسلام در آن زمان بود از مدینه به سوی تبوک حرکت کرد، و به «حـجر»(شهری است در جزیرة العرب جنوبی تیماء و وطن ثمود… «اعلام المنجد») سرزمین طایفۀ ثمود رسید، و به یارانش خبر داد که اینجا سرزمین عذاب دیدگان است.

(خداوند بر اثر نافرمانی آنان را عذاب داد). فرمود: «به خانه‌های کسانی که به خویشتن ستم روا داشته اند داخل نشوید، مگر این که از خوف مبتلا شدن به عذاب‌شان گریه کنید».

مسلمانان در آنجا شب را به روز آوردند. آب آشامیدنی تمام شد. شکایت را پیش پیامبر(ص) بردند. او نیز از خدا تمنا کرد. خدای سبحان، ابری را روی آسمان انداخت و باران بارید. مردم از آن سیراب شدند، و وسایل آب‌گیرشان را پر از آب کردند.

برگشتن حضرت پیامبر(ص) بسوی مدینه

هنگامی که پیامبر(ص) به تبوک رسید، فرمانروایان عرب که در مرزها اقامت داشتند، به خدمت پیغمبر(ص) آمدند، و با او مصالحه کردند، و جزیه (مالیات) پرداختند. و برای بعضی از آنان پیمان صلحی نوشت, که مسؤولیت مرزها و تأمین آب‌ها و راه‌ها را جهت امنیت طرفین به عهده بگیرند.

در این موقع خبر عقب‌نشینی رومی‌ها و چشم‌پوشی از حمله و یورش و هجوم به مرزها به پیامبر اکرم(ص) رسید، دیگر صلاح ندید: که آن‌ها را داخل خاک خودشان تعقیب کند، زیرا مقصود به دست آمد.

آنگاه پیامبر حکیم(ص) به مدت ۱۵-۲۰ روز در «تبوک» اقامت کرد. سپس همراه یارانش به مدینه برگشت.

جنگ تبوک آخرین غزوه است

با پایان یافتن جنگ تبوک، غزوه‌های پیامبر(ص) نیز پایان یافت که مجموعاً ۲۷غزوۀ و ۶۰سریه و بعوث(فرستادگان) بود، که در بعضی از آن‌ها جنگ ودرگیری به وقوع نپیوست. تعداد کشته‌های تمام آنان از دو طرف (طرف مسلمانان و دشمنان اسلام) از ۱۰۱۸ نفر تجاوز نکرد.

این اندازه کشتۀ کم جلوگیری و مانع بزرگی از ریخته‌شدن خون‌های بیشماری بود که غیر از خدا کسی اندازۀ آن را نمی‌داند، و آنچنان امنیتی در گوشه و جزیرۀ العرب برقرار نمود: که مسافران و زایران کعبه بتوانند بدون این که از غیر خدا هراسی داشته باشند، فاصلۀ «حیره»(منطقه‌ای است که در کشور عراق. توضیح این که: قبل از ظهور اسلام، اگر کسی یا قافله‌ای از محلی به محل دیگری می‌رفت، با مشکلات و موانع زیادی رو به رو می‌شد، و گاهی نیز جان سالم را به در نمی‌برد. اما گسترش اسلام امنیت را در سرزمین خود برپا ساخت، به طوری که هرکس بدون ترس و واهمه بتواند به آسانی به هر نقطه‌ای دیگر از سرزمین اسلام مسافرت کند و دچار مشکلی نشود) تا مکه را طی نمایند و با هیچ مانعی برخورد نکنند.

اولین حج در اسلام و دستور رهایی از شرک

خداوند در سال نهم هجری حج را فرض کرد. حضرت ص در آن سال حضرت ابوبکر(رض) را امیر حج نمود، تا مراسم حج را با مسلمانان انجام دهد. سیصد نفر از مسلمانان مدینه همراه حضرت ابوبکر(رض) جهت انجام مراسم حج به مکه رفتند. سپس حضرت پیامبر(ص) حضرت علی بن أبی طالب(رض) را خواند و به او گفت: به میان مردم برو و در روز قربان اعلام کن: «شخص کافر داخل بهشت نمی‌شود، و از امسال به بعد هیچ مشرکی اجازۀ حج ندارد و کسی با تن برهنه نمی‌تواند طواف کند».

سال ورود نمایندگان مردم به شهر مدینه

نمایندگان و معتمدان مردم پی در پی به مدینه می‌آیند.

بعد از این که خداوند مکه را فتح نمود و پیامبر(ص) صحیح و سالم با غنایم فراوان از تبوک برگشت؛ معتمدان و نمایندگان پی در پی به مرکز اسلام مدینه می‌رفتند و با شوق و میل فراوان و دعوت دیگران به سوی اسلام و دوری و تنفر شدید از بت‌پرستی و آثار آن و از جاهلیت و شعارهایش به وطن و مملکت خویش برمی‌گشتند.

فرض شدن زکات

در سال دوم هجری زکات مال فرض شد.

حجۀ الوداع

هنگام حجۀ الوداع

هنگامی که ارادۀ خداوند بر آن شد، که بیت الله الحرام از بت‌ها و بقایای آن پاک گردد، و مسلمانان که مدتی از آن دور افتاده بودند، مشتاق زیارت کعبه شدند و دل‌هایشان از شوق و علاقه زاید الوصفی آن خانه می تپید و همچنان زمان جدایی(فوت حضرتص) نزدیک گردید و ضرورت ایجاب می‌کرد که از امت وداع کند خداوند به پیامبرش(ص) دستور فرمود: مراسم حج را انجام دهد. و پیش از این با مسلمانان حج را به عنوان یک فریضه و واجب دینی انجام نداده بود. پیامبر(ص) از شهر مدینه خارج شد تا بیت الله الحرام را زیارت کند و به دیدار مسلمانان برسد، و دین و مناسک حج را به آنان تعلیم دهد، و ادای شهادت کند و امانت را تبلیغ نماید. آخرین وصایای خود را اعلام فرماید و از مسلمانان عهد و پیمان بگیرد و آثار جاهلیت را از بین ببرد. در آن سفر حج بیشتر از یک صد هزار نفر در مراسم حج همراه حضرت رسول خدا(ص) بودند.

این حج «حجۀ الوداع» و «حجۀ البلاغ» نامیده می‌شود.

حضرت رسول خدا(ص) چگونه حج را انجام داد؟

حضرت رسول خدا(ص) تصمیم گرفت، که حج را انجام دهد، و به مردم اعلام نمود که تصمیم دارد به زیارت خانه خدا برود. مردم همراه او آمادۀ حج شدند.

مسلمانان اطراف مدینه نیز باخبر شدند و آمدند و آمادگی خود را برای این سفر اعلام کردند، و در راه مردم بسیار زیادی به پیامبر(ص) ملحق شدند، که طرف راست و چپ و جلو و پشت حضرت(ص) را تا مد بصر، گرفته بودند.

پیامبر(ص) ظهر روز شنبه بیست پنجم ماه ذی القعده، بعد از خواندن چهار رکعت نماز ظهر و یک خطبه و تعلیم مسلمانان به چگونگی احرام و واجبات و مسنونات آن، از مدینه بیرون رفت.

سپس در حال حرکت به تلبیه شروع کرد: «فرمان تو را اطاعت می‌کنم باری خدایا! فرمان تو را اطاعت می‌کنم، فرمان تو را می‌پذیرم. بی‌شریک هستی. فرمان تو را اطاعت می‌کنم، براستی سپاس و احسان و ملک و دارایی خاص تو است، بی‌شریک هستی».

در چهارم ماه ذی الحجه، وارد مکه شد، و به مسجد الحرام رفت، و بیت را طواف کرد، و سعی بین صفا و مروه را انجام داد. آنگاه چهار روز در مکه ماند. سپس در روز ترویه(روز هشتم ذی حجه، چون در آن روز حجاج سیراب می‌شوند و آب می‌دهند و آب می‌نوشند، آن روز «ترویه» نام دارد) با سایر همراهان به منی رفت. و نماز ظهر و عصر را به پا داشت و شب را در آنجا به روز آورد. در روز نهم ذی الحجه بعد از طلوع آفتاب که مصادف با روز جمعه بود، از منی به عرفه رفت.

روز عرفه، در حالی که حضرت پیامبر(ص) سوار بود خطبۀ مهمی ایراد فرمود و در آن قواعد اسلام را مقرر داشت و قوانین شرک و بت‌پرستی و جاهلیت را باطل اعلام فرمود. محرماتی را از قبیل: خون ریختن و تعرض و دست‌درازی به اموال و ناموس دیگران نیز که تمام ملل بر تحریم آن‌ها اتفاق داشتند، تحریم فرمود. مسایل و قوانین جاهلیت را زیر پا نهاد و ربا را که در جاهلیت مرسوم بود، تحریم نمود و ابطال کرد. نسبت به زنان به خیر و نیکی توصیه فرمود، و حقوق آنان را بالعموم یادآور شد؛ و گفت: آنچه که در حق زنان واجب است، نفقه، لباس، محبت و اخلاق درست است.

و همچنین به امتش توصیه فرمود: که: به کتاب خدا متوسل شوند. و باز خبر داد: مادامی که به کتاب آسمانی (قرآن) پناه ببرید، گمراه نخواهید شد. سپس گفت: همۀ مسلمانان در برابر کتاب خدا مسؤولند. از همۀ مسلمانان حاضر در مراسم حج سؤال فرمود: که چه می‌گویند، و به چه چیزی گواهی می‌دهند؟ گفتند: گواهی می‌دهیم که تو رسالت خود را ادا نمودی، و پند و اندرز دادی. سپس انگشت دستش را به سوی آسمان بلند کرد، و سه مرتبه خدا را بر آنان گواه و شاهد گرفت. و دستور داد که کسانی که حضور دارند، آن پیام را به کسانی که غایب هستند، برسانند.

در پایان خطبه به بلال دستور داد، اذان بگوید. پس از اذان نماز را به پا داشت، و نماز ظهر و عصر را دو رکعت دو رکعت قصر ادا نمود.

بعد از خواندن نماز سوار شد و به سوی موقف (محل وقوف در عرفه) حرکت کرد، در عرفه ایستاد و در حالی که بر شتر سوار بود، تا غروب آن روز از درگاه پروردگار دعا و نیایش کرد. هنگام خواندن دعا مانند مسکینی که دست نیاز دراز کرده باشد، دو دستش را به سوی آسمان بلند کرد، و چنین فرمود: «باری خدایا! سخن مرا می‌شنوی، و مکانم را می‌بینی، و از نهان و آشکار من خبر داری، هیچی از کار من در نزد تو پوشیده نیست. من فقیر و بی‌نوا هستم و از تو کمک می‌طلبم و به تو پناه آورده‌ام، و از تو می‌ترسم و به گناهان خود اعتراف می‌کنم، مانند انسانی فقیر و بی‌نوا از تو تمنا دارم، و در پیشگاهت تضرع و زاری می‌کنم، مانند گناه‌کاری ذلیل و درمانده و همچو کوری بیمناک و همچو کسی که در برابر تو گردن کج کرده، چشمانش اشک می‌ریزد، و در برابرت ذلیل و کوچک است، تو را می‌خوانم.

باری خدایا! «مرا تیره‌بخت و بیچاره مکن و نسبت به من مهربان باش، ای خوبترین مسؤولین و ای خوبترین بخشندگان!».

در اینجا این آیه نازل شد: «…الْيَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِينَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْکُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَکُمُ الْإِسْلَامَ دِيناً» (سورۀ مائده، آیۀ ۳) «…امروز دین شما را برایتان به حد کمال رسانیدم و بر شما نعمت را تمام کردم و بهترین آیین را که اسلام است برایتان برگزیدم».

هنگام غروب خورشید، از «عرفه» به «مزدلفه» رفت و در آنجا نماز مغرب و عشا را بجا آورد، و سپس استراحت فرمود. بعد از طلوع فجر نماز صبح را خواند و سوار شد تا به «مشعرالحرام» رسید. در آنجا رو به قبله ایستاد و به دعا خواندن و زاری و تکبیر و تهلیل پرداخت. آنگاه قبل از طلوع خورشید از مزدلفه حرکت کرد و به سرعت رفت، تا به «منی» رسید، به «جمره العقبه» رفت و سنگ‌ریزه‌ها را انداخت.

پس از پرت کردن سنگ ریزه در جمره العقبه دوباره به منی برگشت، و برای مردم خطبۀ بلیغی ایراد فرمود، و در آن خطبه حرمت و ارزش روز عید قربان و برکت آن در نزد خداوند، و حرمت مکه بر سایر ممالک دنیا را به آنان اعلام نمود، و دستور داد: «از کسی که آنان را به سوی کتاب خدا راهنمایی می‌کند، پیروی نمایند، و مناسک (اعمال و عبادات حج) را از او یاد بگیرند، و بعد از او به سوی کفر و گمراهی برنگردند؛ که در نتیجه گردن همدیگر را بزنند. و باز دستور داد که: از تبلیغ دین دست نکشید». و بقیۀ خطبه را چنین ادامه داد: «خدای‌تان را پرستش کنید، و نماز پنجگانه را بجای آورید، و روزۀ ماه رمضان را بگیرید، و از صاحب امرتان پیروی کنید، تا داخل بهشت شوید».

آنگاه از مردم وداع کرد، و این حج به «حجۀ الوداع» مشهور شد.

سپس به کشتارگاه منی رفت، و شصت و سه رأس بدنه (گاو و شتر فربه) را با دست خود قربانی کرد، و این تعداد قربانی برابر سنوات عمر حضرت(ص) بود. سپس دست کشید و به علی(رض) دستور داد، بقیه را که جمعاً یک صد رأس بود، قربانی کند. وقتی قربانی پایان یافت، سلمانی (حلاق) را خواند، و سر را تراشید، و موی سرش را بین کسانی که دور و برش بودند، تقسیم کرد. سپس به مکه برگشت و «طواف الافاضه» را که همان طواف الزیاره است، انجام داد. بعد بالای چاه زمزم رفت و در حال ایستادن از آب زمزم نوشید، و دوباره به منی برگشت، و شب در منی ماندگار شد و فردای آن شب نزدیک زوال خورشید به طرف جمرات رفت. و به ترتیب، رمی را از اول تا جمرۀ عقبه انجام داد، و تا اخر ایام التشریق در منی ماند. سپس به مکه برگشت و نزدیک سحر طواف الوداع را بجای آورد، پس از پایان مراسم حج به مردم دستور داد, که به مدینه برگردند.

هنگامی که به «ذوالحلیفه» رسید، شب را در آنجا به روز آورد. وقتی مدینه را دید، سه بار بانگ تکبیر برآورد، و گفت: «لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِيكَ لَهُ لَهُ الْمُلْكُ وَلَهُ الْحَمْدُ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَىْءٍ قَدِيرٌ. آيِبُونَ عَابِدُونَ تَائِبُونَ سَاجِدُونَ و لِرَبِّنَا حَامِدُونَ صَدَقَ اللَّهُ وَعْدَهُ وَنَصَرَ عَبْدَهُ وَهَزَمَ الأَحْزَابَ وَحْدَهُ» «هیچ معبود به حقی جز الله نیست، تنها و بی‌شریک است، ملک و دارایی و سپاس لایق ذات اوست؛ و او بر هرکاری تواناست، برگشتگان، توبه‌کنندگان، بندگان، سجده‌کنندگان، و سپاسگزاران پروردگار خود هستیم. وعدۀ خدا راست است. بنده‌اش را یاری داد، و تمام احزاب را به تنهایی نابود کرد» و در روز وارد مدینۀ منوره شد.

(قسمت اول)

(قسمت دوم)

(قسمت سوم)

(قسمت چهارم)

(قسمت پنجم)

(قسمت هفتم)

یک نظر بگذارید