بحث عشق و محبت

بازدیدها: 7

بسم الله الرحمن الرحیم

جناب حضرت قطب الارشاد حاجی الحرمین الشریفین بایزید وقت غوث دوران مرشدنا و وصیلتنا الی الله رییس نقشبندان قطب الاقطاب حضرت حاجی سید عبدالله نقشبندی مجددی حفظه الله در جلسه‌ی هفتگی خویش که جمعی از تشنگان راه حقیقت و معرفت مریدان حضرت در خانقاه شاه نقشبند حضور داشتند در پیرامون عشق به اللّٰه جل جلاله بیانات ارزشمند و مفیدی ایراد فرمودند. حضرت فرمودند:

عشق دو قسم است: عشق حقیقی و مجازی

عشق مجازی عذاب دنیا و آخرت را در پی دارد و عاقبت رسوایی است. نوشته‌اند: موذنی در مسجدی سالیان دراز اذان می‌داد وقتی به پشت بام جهت اذان رفت دختر زیبا صورتی در همسایگی مسجد سکونت داشت و در داخل حیات خود بود، چشم موذن به دختر افتاد و عاشق او شد اذان را ترک کرد و بلافاصله به درب منزل دختر آمد و در را زد، دختر گفت: چه می خواهی؟ گفت: من عاشق شما شده ام، دختر گفت این امکان ندارد، موذن گفت قصد ازدواج دارم، وی گفت: تو مسلمانی و من مسیحی‌ام، این چطور ممکن می‌شود اگر با من ازدواج کنی باید مسیحی شوی. موذن شرط دختر را قبول کرد و بواسطه عشق مجازی از دین خود برگشت و کافر شد. دختر به او گفت برای کاری به پشت بام برود موذن رفت ولی هنگام برگشت افتاد و مرد، در نهایت به معشوق خود نرسید و دین خود را نیز از دست داد. عشق مجازی عذاب الهی است و کسی که بخواهد وارد جهنم شود به عشق مجازی گرفتار می‌شود و عذاب دوزخ را می‌چشد ومزاج جهنم همین است که در آن نه مرگ است و نه زندگی . کسی که دلش به غیر الله وابسته شود آسایش دنیا و آخرت بر او حرام می‌شود.

مولانا:

عشق‌هایی کز پی رنگی بود                عشق نبود عاقبت ننگی بود

خلاصه برادر مومن این نتیجه‌ی عشق مجازی است که بنده ذره‌ی ناچیزی از فرمایشات بزرگان را بیان کردم.

و اما عشق حقیقی  یک اقیانوس پهناور که در حد تفکر و تصور هیچ دانشمند و اهل قلم و هیچ گوینده و نویسنده‌ای در نمی‌آید. بحث صحبت امشب اینجانب در پیرامون عشق حقیقی هست که خداوند نصیب انبیا و اولیا و صالحین امّت گردانیده است.

طریقه‌ی نقشبندیه از عصر حضرت رسول اکرم (ص) و صحابه و تابعین و سلسله وار تا به حضرت شاه امان الله صاحب و تا به این عصر که حقیر خادم و خوشه چین خرمن آن بزرگواران هستم از پیشگاه خداوند مستمندانه و عاجزانه می‌خواهم همه‌ی سالکین این طریقه و همه‌ی مسلمانان را از خم خانه‌ی عشق حقیقی جرعه‌ای بچشاند. آمین

عشق حقیقی همان است که انسان را از پریشانی و سرگردانی و ضلالت و ظلمت به نور هدایت می‌کشاند در حقیقت، خلاصه‌ی همه‌ی عبودیت و بندگی است همین عشق و درد محبّت است که آدم را بر ملائکه فضیلت می‌دهد  و موجب قرب خداوندی می‌گردد عشق سرّی بین خالق و معشوق واقعی و حقیقی است که فرشتگان از آن بی‌خبر هستند

میان عاشق و معشوق سرّی است                              کرام الکاتبین را هم خبر نیست

اهمیت عشق در کلام رب العالمین

خداوند در کلام پاک فرموده است: لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم. (تین۴ )

همانا خداوند انسان را در بهترین صورت آفریده است خلقت انسان در بهترین صورت در بین کل مخلوقات الله نشان عظمت و کرامت انسانیت است امّا باید دانست که مقصد از این خلقت و کرامتی که به انسان عنایت کرده چه بوده است؟ قرآن می‌فرماید: و ما خلقت الجن و الانس الّا لیعبدون (ذاریات ۵۴)

ما نیافریدم جنیات و انسان‌ها را مگر برای عبادت خود.

پیر هرات در تفسیر خود «الّا لیعبدون» را به «ای لیعرفون» تفسیر نموده است انسان تا خداوند را نشناسد او را عبادت نمی‌کند و در نتیجه شناخت خداوند نتیجه‌ی معرفت الهی است. از شناخت الهی محبت ایجاد می‌شود عشق و محبّت به ذات مقدس الله حیات و عیش سرمدی است «و الّذین امنو اشدّ حبّ للّٰه»(بقره ۱۶۵) کسانیکه ایمان آوردند قوی‌تر هستند در دوستی خویش به خداوند.

 معلوم می‌شود که بنده می‌تواند با خدا تعلّق  و دوستی را استوار کند. خداوند با بنده‌ی خود دوستی دارد اما کم و کیف آن مشخص نمی‌شود هر انسان که اطاعت خدا را می‌کند و نافرمان نباشد در حقیقیت این بنده، خدا را دوست دارد این علامت دوستی  و علاقه‌ی اوست و امّا علامت دوستی خدا با بنده اینست که قلوب مخلوق را بسوی او میل می‌دهد و در نزد تمام مخلوق محبوب می‌گرداند حتی حیوانات و جمادات او را  دوست دارند و حتی دشمنان به او احترام می‌گذارند در روایتی آمده است: وقتی ملک الموت برای قبض روح به نزد حضرت ابراهیم (ع) آمد حضرت گفتند : «هل رایت خلیلا یمیت خلیلی؟» به ملک الموت الهام شد که بگو «و هل رایت خلیلا یکره لقاء خلیله؟»

اعرابی نزد پیامبر (ص) آمد و گفت: متی السّاعه؟ کی قیامت می آید؟ پیامبر (ص) فرمودند برای قیامت چه آماده کرده‌ای؟ گفت: محبّت خدا و پیامبرش را، فرمودند: «المره مع احبه» . انسان در قیامت همراه کسی محشور می‌شود که در دنیا دوست دارد.

حضرت عیسی علیه السّلام سه نفر از حواریون خود را در بیابانی دید که خیلی عاجز شده‌اند گفت شما را چه شده است؟ گفتند از ترس آتش جهنّم این حال را پیدا کرده‌ایم حضرت عیسی علیه السّلام گفت دیگر ترسی ندارید. با سه نفر دیگر ملاقات کرد که خیلی لاغر شده بودند. گفتند شما را چه شده است؟ گفتند: محبّت رسیدن به بهشت ما را به این حال رسانده است. دوباره سه نفر دیگر را ملاقات کردند و دیدند که این‌ها از هر دو گروه قبلی لاغرتر و ضعیف‌تر شده‌اند ولی تمام اعضای بدن آنها منوّر به نور الهی است از آنها پرسید علّت چیست گفتند: جهت حبّ الله، محبّت خداوند ما را به این حال رسانده است. حضرت عیسی علیه السّلام فرمودند: انتم المقرّبون. همین عشق و محبّت بود که باعث ایجاد و پیدایش عالم گردید در همین مورد حدیث قدسی است که رسول مکرم اسلام صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند الله جلّ جلاله می فرماید: «کنت کنز مخفیا لا اعرف فاحببت ان اعرف فخلقت خلقا فعرفتهم بی فعرفونی». به هر حال چه در سند و صحیح بودن حدیث اختلاف است امّا از روی معناست از آیه قرآن استناد می شود. چون خداوند کائنات را آفریده تا آینه گردد برای حضور تجلیات اسماء و صفات الله جلّ جلاله، پس نزد عرفای اسلامی همین حب و اراده ظهور بود که باعث شد کائنات از کتم عدم به صحرای وجود پا نهد و همین محبت و عشق دامنگیر ایشان گردید.

  حافظ علیه الرّحمه می فرماید:

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد                    عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

 تنها رابطه و دوستی که در این دنیای فانی بقا پیدا می‌کند بندگی به خداوند و عشق اوست.

در قرن هفتم هجری طوفان شدید عقل گرایی در اثر گسترش علم کلام که به صورت تنها مشغله مسلمین در قرن اخیر در آمده بود وزیدن گرفت و این طوفان چنان فراگیر شد که کانون‌های گرم دلها را خاموش و سرد گردانید و اگر در نقطه‌ای شراره‌ای از عشق و عاطفه باقی مانده بود آن هم زیر انبوه خاکستر‌ها مدفون و مغلوب گشته بود و بسیاری از مسلمین که خود سالها مشعل‌های فروزان عشق و حیات و زندگی سرشار از ایمان بودند به توده‌های انسانی افسرده و بی‌اراده تغییر هویت دادند.

در آن محیط بی‌تحرّک و خاموش و ملال آور مولانا جلال الدّین رومی رحمه الله علیه ندای عشق را سر داد در اثر این فریاد انسان ساز و نیرومند عرفانی ، جهان اسلام بار دیگر از خواب غفلت بیدار شد و تجدید حیات نمودند. دعوت مولانا به عشق و عاطفه و محبّت دعوتی بسیار آشکار و روشن گرانه بود او عجایب و شگفتیهای عشق به الله را با تفصیل بیان نموده و چنین می گوید:

از محبت تلخها  شـیرین   شـود         از محـبت مــس ها زرین  شـود

از محبت درد ها  صـافی  شـود         از محـبـت دردها شــافی   شـود

از محبت سجن گلشن  می شود        بی محبت روضه گلخن می شود

از محبت سنگ روغن  می شود         بی محـبت مــوم آهن می شـود

از محبت سقم صـحت می شود         وز محبت قهر رحـمت می شـود

از محـبت مرده زنـده  می شود         وز مـحبت شـاه بنده  می شـود

سپس نیروی توانگر عشق را بدین گونه بیان می دارد:

جسم خاک از عشق بر افلاک شد               کوه در رقص آمد و چالاک شد

عشق جان طور آمد عاشقا                        طور مست و خر موسی صعقا

مولانا می گوید: عشق سرمایه جاودانی است که سلطان هفت اقلیم را اصلا در نظر نمی آورد و هیچ اهمیتی به آن قایل نیست. هر کس جرعه‌ای از آن نوشید دیگر هیچ شربتی برایش گوارا نخواهد بود.

با دو عالم عشق را بیگانگی است                اندرو هفتاد و دو دیوانگی است

عشق ، شاه شاهان است تاج و تخت شاهی و خانواده سلطنت پیش او خاضع و پست هستند و شاهان بسان بردگان به خدمتگزاری و پای بوسی او افتخار کرده به فرمان او گردن می‌نهند.

سخت پنهان است و پیدا حیرتش                جان سلطانان جان در حسرتش

غیر هفتاد دو ملت کیش او                      تخت شاهان تخته بندی پیش او

هنگامی که مولانا با بیان این فقر جسور و عشق غیور می‌پردازد شور و مستی او را فرا می گیرد و با صدای بلند فریاد می کشد که:

ملک دنیا تن پرستان را حلال                     ما غلام ملک عشق بی زوال

 او می گوید عشق تنها بیماری است که بیمار نمی‌خواهد از آن شفا یابد بلکه هنوز دعا می کند بیماری‌اش تداوم یابد.

جمله رنجوران شفا یابند و این          رنج افزون جوید و درد و حنین

خوبتر زین سم ندیدم شربتی            زین مرض خوشتر نباشد صحبتی

 آری نوعی بیماری است اما آنگونه بیماری‌ای که هرکس به آن مبتلا شد از جمله امراض مصون می‌ماند همانا عشق سلامتی و تندرستی روحی بلکه روی سلامتی‌ها است.

 آن کلامت می‌رهاند از کلام                            واستقامت می جهاند از سقام

 پس سقام عشق جان صحت است              رنجهایش حسرت  هر راحت است

این عشق پاک و بلند مرتبه انسان را به مقامی می‌رساند که طاعات و مجاهدات او را به آن مقام نمی‌رساند و این گناه به تعبیر کسانی که آن را گناه می‌داند گناهی است که از هیچ طاعت کمتر نیست.

زین گنه بهتر نباشد طاعتی                سال ها نسبت به این دم ساعتی

عاشقان دلباخته و دلسوخته از قوانین عمومی مستثنی هستند و نمی‌توان قوانین عامه را بر آنها اجرا نمود وی برای اثبات این مطلب مثالی می‌آورد و می‌گوید بر ده و روستای ویران مالیات و عشر نیست.

عاشقان را هر نفس سوزیدنی ست                 بر ده ویران خراج و عشر نیست

این تفاوت میان عشق پاک با عقل حیله‌گر را اینگونه بیان می کند

داند آن کو نیک وقت و محرم است           زیرکی زابلیس و عشق از آدم است

 شخص زیرک و چالاک بر نفس و عقل خود اعتماد می‌کند اما در عشق سپردن نفس و چنگ زدن به دامان دیگری می‌باشد. عقل بسان شنا است که انسان گاهی به وسیله‌ی آن به ساحل می‌رسد و گاهی غرق می‌شود اما عشق کشتی نوح است که سواران آن بیمی از غرق شدن ندارند آری دریای زندگی موج می‌زند و شنا کردن در آن آسان نیست پس بهتر است انسان به وسیله پناه ببرد که از غرق شدن مصون باشد این وسیله همانا کشتی ایمان و عشق است.

زیرکی صباحی آمد در بهار            کم رهت غرق است  او پایان کار

عشق چون کشتی بود بهر خواص              کم بود آفت بود اغلب خلاص

 سپس حیرانی عاشقان را بر حکمت حکما برتری می‌دهد و به رقابت در این میدان تشویق می‌کند زیرا حکمت، ظن و قیاس است و حیرانی، مشاهده و شناخت.

زیرکی بفروش و حیرانی بخر            زیرکی ظنی است و حیرانی نظر

مولانا می گوید محبوب بودن در توان هر کس نیست زیرا محبوبیت صفات و فضایلی دارد که نصیب هر شخصی نمی‌شود اما هر کس می‌تواند بهره‌ای از عشق داشته باشد پس بنابراین  ای خواننده عزیز اگر تاکنون نتوانسته‌ای محبوب خدا شوی عاشق خدا باش و از آن بهره جوی

تو که یوسف نیستی یعقوب باش              همچو او با گریه و آشوب باش

تو که شیرین نیستی فرهاد باش            چو نئی لیلی تو مجنون گرد فاش

 سپس می افزاید لذت و رشدی که در عاشق بودن به دست می‌آید در معشوق بودن کجا یافت می‌شود اگر محبوبان از این سرمایه سرمدی اطلاع می‌یابند فوراً از صف محبوبان خارج شده وبه صف عاشقان می‌پیوندند.

ترک کن  معشوقی و کن عاشقی                ای گمان برده  که خوب و فایقی

اما این عشق که نور حیات و ارزش انسان است سزاوار چه کسی است؟ و با چه کسی باید عشق ورزید؟ او می‌گوید سزاوار نیست که انسان به محبوب ناپایدار و فانی عشق بورزد چون عشق خود زنده است لذا محبوب هم باید زنده و جاویدان باشد. در اینجا مولانا به داستان حضرت ابراهیم علیه السّلام استناد جسته و گفته‌ی او را تکرار می‌کند  که گفته است: «لا اُحبّ الافلین»

عشق  بر  مرده  نباشد  پایدار                            عشق را بر حی جان افزای دار

عشق  زنده در روان و در بصر                  هر دمی باشد زغنچه   تازه  تر

عشق آن زنده گزین کو باقی است              وز شراب جانفزایت ساقی است

عشق آن بگزین که جمله انبیا                     یافتند از عشق او کار و کیا

مولانا می‌گوید عاشق بلندپرواز نباید از قصور خود شکوه کند و خود را حقیر و عاجز بداند به بهانه اینکه مرتبه و جایگاه معشوق بسیار بلند و بالا و از جهانیان بی نیاز است و به تعلل بپردازد و بگوید چه نسبت خاک را با عالم پاک؟

 همان محبوب واقعی کسی است که دوست داشته باشد به او عشق بورزند و شیفتگان خود را به سوی خویش جذب کند آری محبوب حقیقی (الله) چنین است «الله یجتبی الیه من یشاء و یهدی الیه من ینیب» الله بر می گزیند به سوی خود هر که را بخواهد و راه می نماید به سوی خویش هر که را که به سوی او باز گردد.

 مولانا در حالیکه عاشقان را تشویق می کند می گوید:

تو مگو ما را بدان شه راه نیست                با کریمان کارها دشوار نیست

سپس در حالت سرور و مستی می سراید که عشق به ظاهر مرضی است که علاجش بسیار مشکل است و عاشق در عذاب و رنج به سر می برد اما اگر انسان آن را تحمل کند و در برابر آن مقاوم باشد به معرفت حقیقی و ابدی خواهد رسید.

عاشقی پیداست از زاری دل              نیست بیماری چو بیماری دل

علّت عاشق زعلّتها جداست               عشق اصطرلاب اسرار خداست

 باز یادآور می‌شود که این بیماری گرچه به ذات خود بیماری است اما شفای تمام امراض روحی و اخلاقی است و بیماری‌هایی که پزشکان از معالجه آن عاجز مانده و مصلحان از شفای امراض قطع امید کرده‌اند عشق با یک توجه می‌تواند آن‌ها را برطرف کند و بیماری که از سلامتی مأیوس شده است چون از مرض خود رهایی می‌یابد از فرط سرور و شادی فریاد می کشد:

شاد باش ای عشق خوش سودای ما                   ای طــبیب جــمله علّــتهای مــا

ای دوای نـخـوت و نــامــوس مــا                       ای تو افـلاطون و جالیــنوس ما

و این بدان علّت است که عشق آتشی است که چون شعله‌ور شد جز محبوب همه چیز را می سوزاند و هیچ یک از عیوب روحی مانند کبر و خودخواهی، ترس و بزدلی، اندوه و حسد و بخل باقی نمی‌ماند همانا سیل عشق خس و خاشاک را با خود می‌برد و آنگونه که آتش در گیاه خشک سرایت می‌کند او نیز در قلب راه می‌یابد.

عشق آن شعله است کوچون برفروخت         هرچه جز معشـوق باقی جمله ســوخت

تیــغ لا در قـــتل غــیر حـق برانــد          در نگر زان پـس که بعــد از لا چـه مــاند

مــانــد الّا الله بــاقی جــمله رفــت         شــاد باش ای عـشق شرکت سـوز رفــت

مولانا بعد از این همه تعریف و وصف عشق می گوید: عشق الهی دریایی است بی کرانه و داستانی دارد که پایان پذیر نیست. اگر من شرح عشق را بگویم دنیا پایان می‌یابد امّا عجایب عشق هنوز ناتمام می‌ماند زیرا دنیا غایت و نهایتی دارد در حالی که عشق، وصف آن ذات یگانه است که نمی‌میرد و حیات او جاویدان است.

شرح عشق ارمن بگویم بر دوام             صــد قیامت بگذرد و آن ناتمام

زانکه  تاریخ قیامت را حد است             حد کجا آنجا که وصف ایزد است

عشقی که مولانا با این شدّت به آن دعوت می‌کند بدون قلب زنده و بهره‌مند از حیات و حرارت راهی به سوی آن وجود ندارد در عصر مولانا نیز  آن طور که قبلا اشاره کردیم عقلگرایی و روشن فکری به اوج خود رسیده و عقل از محدوده‌ی خود پا را فراتر نهاده و بر نیروهای قلبی و عاطفی غالب شده بود فکرها هرچند روشن و منوّر بود امّا قلب‌ها سیاه و تاریک و فاقد حیات و حرارت و معده تنها محوری بود که سنگ حیات آسیاب و زندگی دور آن می چرخید مولانا در چنین محیطی سخن از قلب و کرامت و جایگاهش در زندگی به میان آورد و به خزائن و شگفتی‌هایش پرداخت و توجه مردم را از عقل به سوی قلب جلب کرد و یادآور شد که در جسم انسان بوستانی وجود دارد که همیشه بهار و در هر چهار فصل سرسبز و شاداب است و در این جسم کوچک او جهانی موجود است که از این جهان مادی پهناورتر است و قلعه محکمی است که از دستبرد هر دزد و راهزن محفوظ و از گزند هرگونه دشمن مصون است.

ایمن آباد است دل ای مردمان                 حصن محکم موضع امن و امان

گلشن خرم به کـام دوســتان              چشـمه‌ها و گلسـتان در گلسـتان

سپس می افزاید حیات باغ‌های دنیا طولانی نیست و از آفات و عوارض در امن و امان نیستند امّا درخت دل همیشه سرسبز و بارور است. درختان باغ‌های دنیایی دیر رشد می‌کنند و دیر به ثمر می‌رسند و زود از بین می‌روند امّا درخت دل زود رشد می‌کند و دیر از بین می‌رود.

گلشنی کز نقل روید یکدم است            گلشنی کز از عقل روید خرم است

گلشنی کز گل دمد گردد تباه          گلـشنی کــز دل دمــد وافـرحــتاه

باز می گوید کسی که می کوشد تا جوانی و سلامتی او از بین نرود و آرزو دارد که همیشه جوان و نیرومند باشد آرزویش تحقق نمی‌یابد اما کسی که به قلبش توجه می‌کند و آن را به خوبی تربیت و تغذیه می‌کند روح او همیشه جوان و جسم او فعال و دیدگان وی بینا و فکرش راحت و خودش شادان خواهد بود پس اگر می‌خواهی که دائماً جوان و سیمایت از نور ایمان درخشان باشد طالب دل شو و به تغذیه قلبت توجه کن

دل بخر تا دائما باشی جوان            از تجلی چهره‌ات چون ارغوان

طالب دل باش تا باشی چو مل       تا شوی شادان و خندان همچو گل

می‌گوید نباید از کلمه دل دچار اشتباه شد زیرا دل قطعه گوشتی نیست که در قفسه سینه می تپد و آماجگاه شهوات و مطامع قرار دارد و طعم محبّت را نچشیده و معنی یقین را در نیافته و از ذوق و شوق بهره‌ای ندارد و غنچه‌ی آن هرگز شکوفا نمی‌شود و شب او تاب نور آفتاب یقین و معرفت را ندارد این گونه دل در واقع قطعه سنگ و چوبی بیش نیست:

خــانه آن دل که مـــاند بـی ضــیا           از شــــعاع آفــتــاب کــبریـــا

تنگ و تاریک است چون جان جهود           بیــنــوا از ذوق ســلطان و دود

نــی در آن دل تاب  نــور آفـــتاب           نی گشاده عرصه و نی فـتح باب

 میان این دل مرده و دل زنده هیچ وجه اشتراکی جز اشتراک لفظی و تشابه جسمی از صوری وجود ندارد درست مانند آبی که در چشمه‌ها و نهرهای صاف و زلال جاری است آب نام دارد و همچنین آبی در فاضلاب‌ها و لجنزار‌ها آلوده با خاک و گل و انواع نجاسات است نیز آب نامیده می‌شود اما اولی آبی است که رفع تشنگی می‌کند و قدرت پاک کنندگی دارد و دوّمی آبی است که هیچ کس حاضر نیست قطره از آن بر بدن یا لباسش بیفتد عیناً همین فرق میان قلوب وجود دارد یک قلب، قلب انبیا و اولیای خداوند است که بر فراز آسمانها قرار دارد و قلبی دیگر قلب انسان نماها است که نمی‌شود نام قلب را بر آن اطلاق کرد بلکه دل آنها مشابه قلب است نه خود قلب و فقط در ساخت و بافت ظاهری شباهت دارد پس وقتی که می‌گویی « من نیز قلب دارم » خوب متوجّه باش که چه می‌گویی.

تو همی ‌گـویی مرا دل نیز هــست              دل فـراز عرش باشـد نی به پــست

در گل تیره یـقین هــم آب هـست              لیـک از آن آبــت نشــاید آبدســت

زانکه گر آب است مغلوب گل است           پس دل خود را مگو کاین هم دل است

آن دلی کز آســمان ها برتر است          آن دل ابــدال یــا پیــغمـــبر اســـت

لیکن مولانا بعد از این تفسیر به تسلّی خاطر خواننده می‌پردازد و نمی‌خواهد که دلش را بشکند و همّتش را سست کند می گوید: کالای ناقص و معیوب تو را که هیچ خریداری آن را به گوشه چشم هم نمی نگرد خداوند به لطف و مرحمت خویش می‌خرد و هیچ قلبی پیش او مردود نیست زیرا او قصد سود و بهره را ندارد.

کـاله‌ای که هــیچ خلـقش ننگـرید          از خــلافت آن کــریم آن را خــرید

هیچ قلبی پیش او مردود نیست         زآنکه قصدش از خریدن سود نیست

مولانا سپس به خواننده توصیه می‌کند که از اسارت این قفس طلایی که معده نام دارد خود را برهاند و به سوی فضای وسیع قلب پرواز کند و آنجا از شگفتی‌ها و عجایب آفریده‌های خدا اطلاع حاصل کند و از لذّت روح بهره جوید زیرا توجّه به معده و ماده پرستی حجاب ضخیمی است که میان تو و پروردگارت حائل شده چون این حجاب را برداشتی و میان تو و پروردگارت حجابی باقی نماند آنگاه از مرز معده گذرنما و به سوی قلب نزدیک شو تا خدا بی پرده بر تو سلام گوید:

معده را بگذار و سوی دل خرام                        تا که بی پرده زحق آید سلام

عاشقان واقعی و حقیقی وقتی به دریای معانی و حقیقت وصل شوند فناییت برای آنها پیدا می‌شود که جز محبت و عشق الله به هیچ چیزی فکر خود را مشغول نمی‌کنند و فقط به فکر آخرت هستند مثال آنها پروانه هایی است که به دور شمع می‌سوزند زندگی های پر زرق و برق دنیا برای آن‌ها معنا ندارد سلطنت، ریاست و ثروت هیچ کدام برای آنها ارزش ندارد.

آنکس که ترا شناخت جان را چه کند            فرزند و عیال و خانمان را چه کند

دیوانه کنی هر دو جهانش   بخشی         دیوانه تو هر دو جهان را چه کند

مشایخ اهل تصوف هرگز بر اسباب دنیایی دل نبسته‌اند و همواره از دنیا و مقام و منصب های آن گریخته‌اند و از قبول پست‌های سلطنتی و هدایا و تحفه‌ها و خلعت‌های بزرگ دولت‌مردان اجتناب کرده‌اند و الگوهایی از زهد و استغنا و قناعت و توکّل به خدا و خودشناسی به جای گذاشته‌اند.

من دلق خود به افسر شاهان  نمی‌دهم           من فقر خود به ملک سلیمان نمی دهم

از رنج فقــر در دل گنجی کــه یافــتم            این رنج  را به راحت شاهان نمی دهم

برای نمونه زندگی امام ابوحنیفه رحمه الله علیه که صاحب مذهب ما می باشد در زمان حکومت منصور رنج و زندان را تحمّل کرد اما قضاوت و ریاست را قبول نکرد.

نمونه دیگری از زندگی عرفای اسلامی حضرت شمس الدّین حبیب الله دهلوی رحمه الله علیه معروف به میرزاجان جانان متوفای ۱۱۹۵ هجری قمری یکی از بزرگان طریقه نقشبندیه مجددی بود. پادشاه وقت برای ایشان پیام فرستاد که خداوند مملکتی پهناور و بزرگ به من عطا کرده لذا قسمتی را در اختیار شما می‌گذارم تا اداره کنید. ایشان در جواب پیام‌آور می گوید: خداوند هفت اقلیم دنیا را متاع الدّنیا قلیل گفته حکومتی که شما در اختیار دارید یک ولایت کوچک نصیب شما شده آن چه ارزشی دارد که من دست طمع را به سوی شما دراز کنم این نمونه‌ای از استغنا نسبت به دنیا می‌باشد.

 واقعاً زندگی عرفای اسلامی یک زندگی آرام و بدور از هر گونه آرایش و تجملاتی ساده زیستن خوی اهل عرفان می‌باشد.

اگر تاریخ زندگی هر کدام را ورق بزنیم با دنیایی از روح آرام و قلبی مطمئن و سکون برخواهیم خورد. مثال زندگی حضرت سلطان العارفین حضرت شیخ ابوالحسن خرقانی، حضرت شمس تبریزی، حضرت مولانا جلال الدّین رومی  رحمهم الله تعالی و امثالهم که در راه زهد و تقوا الگو و اسوه بوده‌اند و هزاران بزرگ مرد دیگر، حضرت شاه بهاء الدّین نقشبند ، شیخ الاسلام خواجه عبدالله انصاری، امام ربانی مجدد الف ثانی، حضرت شیخ عبدالقادر جیلانی، امام محمد غزالی، شیخ الاسلام احمد جامی و حضرت شاه امان الله مجددی رحمهم الله تعالی.

مبارزه سرسختانه حضرت امام ربّانی با اکبر شاه

 وقتی اکبر شاه بر اریکه قدرت بود ادعا می‌کند که نوبت محمّد صلی الله علیه و سلم در سر هزار سال تمام شد و به جای کلمه هجرت کلمه رحلت را استفاده کنید. باید احکام تغییر کند نماز و روزه و حج و غیره و این فتنه را براه انداخت. حضرت امام ربّانی (رح)  قیام نموده و علیه او و اعمال ننگینش اقدام نموده که منجر به شکست اکبر شاه شد و مسائل و مشکلات دیگری برای امام (رح) بوجود آورد. امام ربّانی (رح) به زندان افتاد این لقب که مردم برای امام ربانی (رح) می گویند مجدد الف ثانی از همین حرکت جانانه ایشان علیه فتنه اکبر شاه بود. (برگرفته از فتوی منبع العلوم ج۱ ص ۲۵)

زندگی برجسته‌ترین پرچمداران راه طریقت و مبارزه علیه کفر، زندگی سلطان الجذبه حضرت شاه امان الله نقشبندی مجددی بوده است. در زمان حیات طیّبه خویش در افغانستان پرچم عدالت محوری و اسلام خواهی را با همکاری مریدان و محبین خویش علیه استعمار انگلیس و در میدان جهاد در افغانستان به اهتزاز در می‌آورد که در یکی از جنگ‌ها به نام میوند، بدن مبارک زخمی می‌شود و بر اثر آن زخم شربت شهادت را می نوشد.

عجب رسمی بنا کردن بخاک و خون غلطیدن

                                                             خدا رحمت کند این عاشقانه پاک طینت را

زندگی طیبه و شرافتمندانه حضرت پیر طریقت شمس حقیقت و معرفت وحید العصر و الدوران حضرت حاجی شاه شمس الحق نقشبندی مجددی قدّس الله سرّه العزیز که به دست دولت کمونیستی وقت به اسارت درآمدند و تسلیم کفر نشدند حتی کوچک‌ترین لمحه راضی نشدند که برای رضایت کمونیست‌ها قدمی بردارند و جان خود را نجات دهند بلکه اسارت، هجرت، مشکلات اقتصادی، آوارگی از منزل و وطن همه را بجان خویش خریدند و با کفّار و همدستان آنها همگام نشدند طبق آیه قرآن شریف «انّ الله الشتری من المومنین انفسمهم و اموالهم بانّ لهم الجنّه» با خدای خویش معامله کردند. نفس و مال خود را دادند و در مقابل، بهشت و رضای خداوند را گرفتند.

من برای برادران از زندگی چند تن از بزرگان مثال زدم تا بدانند که مردان راه حقیقت پویندگان طریقت یک عده گوشه‌نشین و بدون احساس نسبت به مشکلات جامعه نبودند و نیستند در هر عصر و زمان پیران طریقت نقشبندی در مقابل تجاوز ظالمین به مردم مظلوم پرچمدار راه توحید و مبارزه و مدافع مظلومین تاریخ بودند.

آن طوری که به فکر بعضی از کوردلان جا افتاده تصوف و صوفی‌گری کار یک عده بیکار بخور و بنوش و سربار جامعه بودند و هستند و چشم طمع به مال و منال دیگران دوختند نیستند؛ بلکه اگر تاریخ را ورق بزنیم می‌بینیم که از زمان رسول خدا (ص) دو علم به عنوان ارث به امت رسیده است یک علم ظاهر و دوم علم باطن.

 علما که وارثان انبیاء علیهم السّلام هستند باید سعی و تلاش کنند که هر دو جنبه ظاهر و باطن نبوت را به ارث ببرند و گرنه علم بی عمل وبالی بیش نیست و علم اشقی المخلوقات ابلیس لعین به مراتب بیشتر از علم ماست علما زمانی وراثت کامل را حاصل می کنند که حاصل معنویت و معرفت الهی و عالم بالله باشند وگرنه تنها از ضرب یضرب بدون عمل به خدا رسیدن مشکل است پس علمایی که از هر دو جنبه فیضی کامل را به دست آوردند باعث ترقی و تعالی جامعه شدند به عنوان مثال زندگی حضرت حاجی دوست محمد قندهاری رحمه الله علیه، ایشان از اشخاصی بودند که هزاران قلب مرده را به عشق و جذبه الهی زنده نمودند ایشان از روستای دور افتاده موسی زهی شریف در دیره اسماعیل خان بودند که جهانی را آباد نمودند. حضرت حاجی دوست محمد (رح) نسبت باطنی از چاشنی عشق الهی را از سینه پر درد و سوز حضرت شاه احمد سعید دهلوی (رح)  کسب کردند. ایشان مرشد و راهنمای حضرت سلطان جذبه شاه امان الله مجددی رحمه الله علیه بودند و به قدری مقبول درگاه الله الصّمد قرار گرفتند که در این قرن اخیر بیشترین ترقّی و رواج سلسله شریف نقشبندی توسط ایشان و خلفایشان در جهان به کشورها روم، عراق، کردستان، افغانستان، شام، ترکیه، ایران، ترکمنستان، هندوستان و پاکستان رسیده است. وی به دو واسطه به حضرت شاه غلامعلی دهلوی رحمه الله علیه می‌رسند. حضرت شاه غلام علی دهلوی در زمان خویش سردمدار دکان عشق الهی در دهلی بودند به طوری که به واسطه خلفای ایشان فیض طریقت نقشبندی مجددی به کشورهای ذکر شده رسید. حضرت شاه غلام علی دهلوی (رح) آن چنان شخصی بود که در سنین جوانی وارد سلسله مبارک نقشبندی می‌شود زهد و استغنا از غیر الله برایشان غلبه کرده بود که روزی نواب امیرخان امیر ولایت تونگ تصمیم می‌گیرد جهت مصرف سالانه خانقاه ایشان مستمری تعیین کند. شیخ غلام علی دهلوی (رح) آگاه می شود این شعر را برایش می فرستد:

ما آبروی فقر را به قناعت نمی بریم                 به پادشه بگو که روزی مقدر است

علمای ربانی و حقانی و عرفانی که پیشرو در طریقت بودند و هستند هرگز در مقابل سلاطین و صاحبان قدرت و شوکت خم نشدند و خود را کوچک و حقیر برای رسیدن به پست و مقام و پول و غیره نکردند. اما اگر با مردم عادی که قیاس شود عاجزترین و متواضع‌ترین انسان‌ها بودند. علمای طریقت که همان پیران کامل مکمل هستند در میدان جهاد برای دفاع از کیان اسلام و میهن و ناموس و شرافت وانسانیت و حفظ ارزش‌های دینی و اعتقادی و اجرای فرمان خدا و رسول الله صلی الله علیه و سلم و زنده نگهداشتن راه سلف صالح و مجاهدان نستوه و خسته ناپذیر بودند. می توانید تاریخ علمای برجسته شریعت و طریقت افغانستان و پاکستان و هندوستان را مطالعه نمایید که در محراب مسجد امام جماعت بودند و در میدان فتوا و تعلیم و تربیت استاد و مفسر و محدث بودند و هستند و در حلقه ذکر تعلیم و تربیت به علم باطن تزکیه و احسان روش و مشرب بایزید و خرقانی و شاه نقشبند و حضرت شاه امان الله و حضرت شاه ولی الله و حضرت شاه محمّد معصوم و  حضرت شاه شمس الحق و حضرت شاه محمّد مظهر رحمهم الله علیه را دارند و در حال حاضر استاد طریقت و شریعت مرشدنا حاجی سیّد عبد الله نقشبندی مجددی که محمّدی مشرب هستند مشغول این وظیفه بسیار خطیر و بزرگ می باشند.

شاه امان الله صــاحب را نهـــال پر ثـمــر

                                                           با شــریعت مــستقیم و با طــریقت راهبر

حضرت شمس الحق و محبوب دلها مــشتهر

                                                          نقـطه پرگار  ایران  و  خراسان  سـر  به  سـر

شاه شمس الحق ای جناب حضرت مولای ما

                                                          پــیشوای  و  رهــنما  مسـند  نشــین   اولیـا

قطب دوران سایه حـق با عطــوفت بــهرما

                                                          رحمت حق  است بیشـک  سالـکان را مقتـدا

چون بحث ابتدا صحبت مرشدنا عشق بود و قسمتی که این حقیر راقم اضافه نموده و ادامه صحبت مرشد را به پایان می‌رساند این است عشق زمانی پیدا می‌شود که قلب زنده باشد.

کسانی که انانیت را ترک کردند نفس خود شکستند همنشین و هم صحبت اولیاء و اهل الله و اهل دل شدند و مصاحبت آنها را بر خود لازم دانستند به عشق مولای خویش رسیدند خودشان سوختند و امّا عالمی را روشن کردند و نام جاوید از خود بجا گذاشتند.

مولانا جلال الدّین رومی رحمه الله علیه می‌فرماید:

قال را بــگذار  مـرد  حــال  شـو               پیـش  مـرد  کـاملی  پامال شــو

بی رفیقی هر که شد در راه عشق             عمر آخر شـد نشـد آگاه  زعشق

نفـس را نتـوان کــشت الّا ظل پیر            دامن آن نفس کش را محکـم بگیر

اقبال لاهوری رحمه الله علیه می‌فرماید:

کیـمیا پـیدا کــن از مشـت گـلی              بوسـه زن بر آســتان کـامـلی

صحبت از علم کتابی خوشتر است            صحبت مردان حق آدم گر است

حضرت خواجه عبدالله انصاری معروف به پیر هرات رحمه الله علیه می‌فرماید:

خـواهی که در این زمانه فرد گـردی              اندر ره دین صــاحب درد گـردی

روزان و شبان به گرد مردان می گرد         مرد گردی چون بگردی مردان گردی

حضرت مولانا محمّد عمر سربازی رحمه الله علیه می فرماید:

خــاک پای مـــرد  آدم  ســاز  شــو          در طریق عــشق چـون باز شـو

رند شو و بی باک شو چون خاک شو        نعره‌ی هو گوی و در افلاک شو

حضرت عطّار رحمه الله علیه می‌فرماید:

عشق سر حق به ما پیدا نمود
عشق ما را برد اندر لامکان
عشق ما را از خودی بیزار کرد
عشق جانان در دل ما کارکرد
عشق آمد سالکان حیران شدند
عشق آمد ذاکران در مانده اند
عشق آمد ذاکران بیخود شدند
عشق آمد عارفان محو آمدند
عشق آمد کرد دکانها خراب
عشق آمد نام ننگ ما بسوخت
عشق آمد با هزار ها های هو
عشق آمد گفت الله شد عیان
عشق چون راز انا الحق وانمود
چند گویم هر چه هست اندرجهان
عشق چون مشاطه عشاق بود
  کار ما را عشق زیبا برگشود
عشق ما را داد از بهر جان
آتش اندر خرقه زنّار کرد
جان ما شایسته دیدار کرد
در سلوک خویش سرگردان شدند
از حدیث ذکر خود وا مانده اند
از تفکر هر زمان بیخود شدند
وز ره عشاق در صحو آمدند
ای بسا کسرا که دلها شد کباب
خرقه ناموس رنگ ما بسوخت
های را برگیر آنگه باش هو
می‌کند عشق این سخن ها را بیان
از زبانش سودها پیدا نمود
سر بسر آن را تو سرّ عشق دان
صد هزاران دل از او پر داغ بود

مولانا محمّد عمر سربازی رحمه الله علیه می فرماید:

دلا نزد کسی منشین که او آثار بد دارد             به زیر چادر آن رو که او درد جگر دارد

برو پرهیز کن ای دل زناجنسان بد سیرت           به پیش آن شهی بنشین که او نور بصر دارد

به زیرسایه ی آن رو که او علم بصردارد           برو بگریز ازان صورت که درسینه خلل دارد

از آن احمق گریزان شو که کین عارفان دارد         کنار عالمی بنشین که از سنت اثر دارد

دلا بگریز زین خار و خسان کینه توز                 غلام آن گلی باشی که او شمس و قمر دارد

زدرد و سوز دلداران و مختاران و همرازان         عمر صد چاک در سینه مجروح بر دارد

پیر هرات درباره اهل دل و عشق فرموده‌اند: یکی چهل علم‌ آموزد چراغی  نیفروزد یکی سخنی گوید دل خلقی بسوزد.

مشایخ طریقت از افرادی که با آنها معاهده بپیوندند و دست بیعت بدهند عهد می‌گیرند از تمام اعمال ناشایست و ناپسند گذشته خود توبه کنند و به توحید و اطاعت خدا و رسولش پایبند باشند و از بی حجابی و بد اخلاقی ظلم و تجاوز به حقوق بندگان خدا پرهیز کنند و بکوشند تا خود را به اخلاق اسلامی و حسنه مزین کنند و از اخلاق رذیله حسد، کینه، دروغ، فحاشی، ظلم، محبت مال، دوستی پست و مقام و کبر که خودخواهی حقیر شمردن مردم حرص مال پرهیز کنند.

 استاد طریقت به مریدان می آموزاند که با خلق خدا مهربان خیر خواه و نفع رسان باید باشید ایثار و قناعت را پیشه خود کنید علاوه بر این معاهده خصوصی و رمز رابطه‌ای بس عمیق میان شیخ و مریدانش بود که با وعظ و نصیحت‌های خویش آتش عشق خدا را در قلب مریدان شعله‌ور می‌کند پس باید برای اصلاح ظاهر و باطن خویش و پیدا نمودن همان گوهر گمشده که همانا عشق به خدا است در پیش مرشد کامل مکمل زانوی تلمذ به زمین بزند و از ارشادات آن بزرگواران مستفیض شود تا به حقیقت و معرفت کمال عشق الهی برسد و در قلوب ما عشق الهی شعله‌ور شود و جزو خوشه چین‌های خرمن اولیا و صالحان امت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شویم.

مولانا بعد از این تعریف وصف عشق می گوید این عشق الهی دریایی است بی کرانه و داستانی دارد که پایان پذیر نیست اگر من شرح عشق را بگویم این دنیا پایان می‌یابد امّا عجایب عشق هنوز ناتمام می‌ماند زیرا دنیا غایت و نهایتی دارد در حالی که عشق وصف آن  ذات یگانه که نمی‌میرد و حیات او جاودان است می‌باشد و انتهایی ندارد.

شرح عشق ار من بگویم بردوام        صد قیـامت بـگذرد وان ناتمام

زانکه تاریخ قیامت را حد است         حد کجا آنجا که وصف ایزد است

قسمت ختم مجلس

 مجلس در بحث عشق ذرّه‌ای از یک اقیانوس لایتناهی بود که مرشد بزرگوارم ایراد فرمودند و در پیرامون زندگی بزرگان و عرفا و غیره توسط راقم مولوی محمد احمدی فقیر لاشئ جمع آوری شده است.

 

دیدگاهتان را بنویسید

<