تصوف و عرفان اسلامی

اثبات بیعت

الحمدلله الذی هدانا لهذا و ماکنا لنهتدی لولا أن هدانا الله و الصلاه و السلام علی رسوله محمد و علی آله و أصحابه أجمعین أما بعد:

بیعت یک امر ثابت شده است که اصحاب رضی الله عنهم با پیغمبر صلی الله علیه و سلم در امور مختلف بیعت می کردند و آن حضرت صلی الله علیه و سلم از صحابه بیعت می گرفت.

اِنَّ الَّذِیْنَ یُبَایِعُوْنَکَ اِنَّمَا یُبَایِعُوْنَ اللهَ یَدُ اللهِ فَوْقَ اَیْدِیْهِمْ فَمَنْ نَّکَثَ فَاِنَّمَا یَنْکُثُ عَلَی نَفْسِهِ وَ مَنْ اَوْفَی بِمَا عَاهَدَ عَلَیْهُ اللهَ فَسَیُوْتِیْهِ اَجْرًا عَظِیْمًا

esbat-beyat-shamsiyeh

«همانا آنانی که با تو بیعت می کنند، یقیناً با خدا بیعت، می نمایند؛ دست خدا بالای دست ایشان است؛ پس هرکه عهد بشکند، فقط به ضرر خودش می شکند؛ و هرکه تمام کند آنچه را که بر آن با خدا عهد بسته است، او را مزد بزرگ خواهد داد.»

در تفسیر خازن آمده است: «اِنَّ الَّذِیْنَ یُبَایِعُوْنَکَ» «ای محمّد(ص) کسانی که با تو در حدیبیه (که نام موضعی است) بیعت می کنند بر اینکه فرار نکنند، یقیناً با خدا بیعـت می کنند؛ چرا که ایشان جانهای خویش را در مقابل بهشت، به خدای تعالی فروخته اند.»

بیعت: پیمانی است که آن را انسان بر نفس خود می بنـدد تا مخلصانه از امام فرمان برداری کند و به عهدی که بر او لازم گردانیده شده، وفا کند.

مراد از این بیعت که در آیات ذکر گردید، بیعت رضوانی است که در حدیبیه صورت گرفت و داستان آن در کتب احادیث و تاریخ مذکور است.

عبدالله بن عباس(رض) گفته است: دست خدا در وفا کردن به آنچه که ایشان را از فضل و رحمتش وعده نموده است، بالای دستشان است.

امام سُدَی(رح) فرمـود: «صحابه کـرام(رض) دست رسول خدا(ص) را می گـرفتند، پس با او بیعت می کـردند و دست خدای تعالی بالای دست ایشان بود». و علامه کلبی(رح) گفته است: «نعمت خداوند بر آنان در هدایت بالاتر از بیعتشان بود».

پس مراد از «دست» در حق خدای تعالی به معنی حفظ است و در حق بیعت کنندگان، به معنـی دست می باشد. پس معنای آیه چنین می شود: «حفاظت خدا بالای دست ایشان است».

زمخشری گفته است: هنگامی که خدای تعالی فرمود: «اِنَّمَا یُبَایِعُوْنَ اللهَ» این فرموده خویش را با تخیل و استعاره با «یَدُ اللهِ فَوْقَ اَیْدِیْهِمْ» تأکید شدید نمود.

در تفسیر مدارک آمده است: منظور این است که یقیناً دست رسول خدا(ص) بر بالای دستهای بیعت کنندگان، دست خداوند است؛ از آنجا که خدای تعالی از داشتن اعضاء و نیز از صفات اجسام منزَّه و پاک است؛ پس معنای سخن این است که پیمانی که با رسول الله(ص) بستند، مانند پیمان بستن با خدای تعالی است و هیچ تفاوتی ندارد؛ مانند این فرموده خدای تعالی: «مَنْ یُّطِعِ الرَّسُوْلَ فَقَدْ اَطَاعَ اللهَ» «هر که از رسول خدا اطاعت کند، حقیقتاً از خدای تعالی اطاعت کرده است».

در تفسیر روح البیان آمده است: «بعضی از بزرگان گفته اند: این بیعت نتیجه عهد پیشین اسـت که از بنـدگان در ابتدای خلقت گرفته شد؛ بنابراین نقض آن عهد برایشان ضرر و وفای به آن، منفعت دارد.» (عهد روز اَلست که فرمود: «اَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ»)

شیخ اسماعیل ابن سودکین در شرح تجلّیات اکبریّه، گفته است: «سه گروهند که با آنها بیعت می شود: پیامبران ـ علیهم السلام ـ ، مشایخ، حاکمان؛ و بیعت شده واقعی در این سه مورد یکی است و آن خداوند متعال است و این سه گروه، گواهان خدای تعالی بر بیعت همین پیروان می باشند. این سه گروه باید شرطهایی داشته باشند که خلاصه آنها این است که بر حکم خداوند قائم و ثابت باشند و نیز بر پیروانی که با ایشان بیعت کرده و می کنند، شرطهایی نهاده شده است که خلاصه آن، این است که از کسانی که با آنها بیعت کرده اند، در هر چیزی که به آن دستور می دهند، پیروی کنند.

البته بیعت لازم و ضروری است تا آنکه با خداوند متعال ملاقی شود و هر کسی که پیروی از بیعت شوندگان را بشکند، پس برای همیشه در دوزخ خواهد بود. خدای تعالی با او سخن نمی گوید و نظر رحمت به سوی او نمی افکند و به عذابی دردناک گرفتار خواهد شد. همان طور که ابو سلیمان دارانی فرمود: بهره او در آخرت این است.

و لیکن در دنیا: بایزید بسطامی(رح) درباره شاگرد خود هنگامی که با او مخالفت کرد، فرمود: کسی را که از نظر رحمت خدای تعالی افتاده است، رها کنید. بنابراین پس از مدتی او را با مخنثان دیدند و دزدی کرد، پس دست او قطع کرده شد و این، بدان سبب بود که پیمان را شکسته بود. این کجا و کسی که به بیعت وفا کرد کجا، مانند شاگرد دارابی که به او گفته شد که خود را در تنور بینداز، پس خود را در آن انداخت و تنور بر او سرد و سلامت گشت. این نتیجه ی وفاداری بر پیمان است.»

حضرت مولانا غوث محمد نقشبندی مجددی(رح) در طریقه الراشدین صفحه ۱۵۵ می فرمایند: بر اساس همین آیه، سنت بودن بیعت و گرفتن تلقین از مشایخ کبار ثابت شد و آنان همان گروهی هستند که خدای(ج) آنها را قطب ارشاد و محور راهنمایی گردانیده است. بدین گونه که آنها را به تجلّی ذاتی خویش بعد از تجلّی علمی رسانید. چرا که فایده ای در پیروی از ناقصانِ در حجاب مانده نیست؛ زیرا توانایی راهنمایی و گذراندن مریدان را از مراحل سلوک، ندارند.

***

لَقَدْ رَضِیَ اللهُ عَنِ الْمُؤْمِنِیْنَ اِذْ یُبَایِعُوْنَکَ تَحْتَ الشَّجَرَهِ

«به تحقیق خشنود گردید خدای تعالی از مؤمنان، وقتی که با تو در زیر درخت بیعت کردند.»

در تفسیر خازن آمده است که این بیعت در حدیبیه گرفته شد بر این شرط که قوم قریش را ریشه کن کنند و فرار نکنند و نام این درخت سمره بود. روایت است که این بیعت به سبب همین آیه، بیعت الرضوان نامیده شده است.

سبب این بیعت بنا به روایت محمد بن اسحاق از بعضی علما این است که هنگامی که رسول خدا(ص) در حدیبیه فرود آمد، رسول خدا(ص) حضرت عثمان(رض) را فرا خواند و او را به طرف ابوسفیان (تا این زمان ابوسفیان مشرف به اسلام نبود) و دیگر سران قریش فرستاد تا به آنها خبر دهد که رسول خدا(ص) برای جنگ و کارزار نیامده است؛ بلکه برای زیارت خانه خدا و ادای احترام به آن آمده است. پس حضرت عثمان(رض) به سوی مکه حرکت کرد و پیام آن حضرت(ص) را رسانید. قریش حضرت عثمان(رض) را نزد خود زندانی کردند؛ به دنبال آن به نبی اکرم(ص) و مسلمانان خبر رسید که، حضرت عثمان(رض) کشته شده است. رسول خدا(ص) فرمودند: «از اینجا نمی رویم، تا اینکه قوم قریش را ریشه کَن کنیم» و مردم را به سوی بیعت فرا خواند. لذا بیعت الرضوان زیر درخت صورت گرفت و مردم می گفتند: رسول خدا(ص) از آنان بر مرگ(بر پایداری تا هنگام مرگ) بیعت گرفت. بیعت کنندگان در بیعت الرضوان، ۱۳۰۰ نفر بودند و هیچ یک از مسلمانان خود را از بیعت الرضوان کنار نکشید، مگر جد بن قیس(برادر بنی سلمه) که منافق بود.

در تفسیر مدارک آمده است: «نبی اکرم(ص) مردم را به سوی بیعت فرا خواند، پس با او بیعت نمودند بر اینکه قوم قریش را ریشه کن کنند و از میدان مبارزه و نبرد، فرار نکنند. این بیعت در زیر درختی گرفته شد که نام آن درخت سمره بود.»

***

یَا اَیُّهَا النَّبِیُّ اِذَا جَاءَکَ الْمُؤْمِنَاتُ یُبَایِعْنَکَ عَلَی اَنْ لَّا یُشْرِکْنَ بِاللهِ شَیْئًا وَّ لَا یَسْرِقْنَ وَ لَایَزْنِیْنَ وَ لَا یَقْتُلْنَ اَوْلَادَهُنَّ وَ لَا یَاْتِیْنَ بِبُهْتَانٍ یَّفْتَرِیْنَهُ بَیْنَ اَیْدِیْهِنَّ وَ اَرْجُلِهِنَّ وَ لَا یَعْصِیْنَکَ فِیْ مَعْرُوْفٍ فَبَایِعْهُنَّ وَ اسْتَغْفِرْلَهُنَّ اللهَ اِنَّ اللهَ غَفُوْرٌ رَّحِیْم

«ای پیامبر، چون زنان با ایمان نزد تو آیند و [با این شرط] با تو بیعت کنند که چیزی را با خدا شریک نسازند و دزدی نکنند و زنا نکنند و فرزندان خود را نکشند و بچه های حرام زاده پیش دست و پای خود را با بهتان [و حیله] به شوهر نبندند و در کار نیک از تو نافرمانی نکنند، با آنان بیعت کن و از خدا برای آنان طلب آمرزش کن؛ زیرا خدا آمرزنده و مهربان است».

امام ابن جوزی فرمود: «تعداد زنانی که جزو بیعت کنندگان به شمار می رفتند، ۴۵۷ زن بودند و پیامبر خدا(ص) در بیعت با زنان با گرفتن دست بیعت نکردند؛ بلکه با آنها به طریق گفتگو و مکالمه بیعت کرد».

در تفسیر جمل آورده است: «هنگامی که آن حضرت(ص) از بیعت گرفتن مردان در روز فتح مکه فارغ شد در حالی که از زنان بیعت می گرفت، اعلام شد: که این بیعت به طور زبانی است و در بیعت، با هیچ زنی مصافحه نکرد.

گفته شده است که با حائل لباس و غیره با آنان مصافحه می کرد. همچنین می گویند هنگامی که حضرت(ص) از زنان بیعت می گرفت، یک ظرف آب خواست و دست خـود را در آن داخل نمود، پس زنان دستهای خویش را در آن داخل کردند.»

***

در صحیح البخاری(ج۴، ص۱۵۳۴) از حضرت عبدالله بن عمر(رض) روایت است که فرمود: «در روز حدیبیه اصحاب همراه رسول الله(ص) ، در زیر درختان متفرق گشته بودند. ناگاه مردم گرداگرد نبی اکرم(ص) جمع شدند. لذا حضرت عمر(رض) به من گفت: «ای عبدالله! ببین چرا مردم گردا گرد رسول خدا(ص) حلقه زده اند؟» عبدالله رفت و دید که مردم دارند با رسول اکرم(ص) بیعت می کنند و حضرت عبدالله نیز بیعت کرد و سپس نزد پدر خود برگشت و ماجرا را برای فاروق اعظم(رض) بیان نمود؛ ایشان نیز بیرون شد و با رسول خدا(ص) بیعت نمود.»

و در کتاب کشف الغُمَّه امام شعرانی(رح) آمده است: «بیعت آن حضرت(ص) با مردم موافق با حالات آنان بود؛ لذا با حضرت عوف بن مالک اشجعی(رض) و گروه آن، بیعت کرد بر این که خدا را عبادت کنند و با خدا هیچ چیزی را شریک قرار ندهند و نمازهای پنجگانه را ادا کنند و گوش دهند و پیروی کنند و از مردم چیزی طلب نکنند. حضرت انس(رض) فرمود: «زنی از انصار با رسول الله(ص) فقط بر محبت آنحضرت(ص) بیعت کرد و آن حضرت(ص) با او بیعت فرمود.»

عن عوف بن مالک الاشجعی رضی الله عنه قال کنا عند النبی صلی الله علیه و سلم تسعه او ثمانیه او سبعه فقال الا تبایعون رسول الله ص فبسطنا ایدینا فقلنا علی ما نبایعک یا رسول الله قال علی ان تعبدوا الله ولاتشرکوا به شیئا و تصلوا الصلوات الخمس و تسمعوا و اطعیوا (رواه مسلم، ابوداود و نسائی)

ترجمه: حضرت عوف بن مالک رض می فرمایند که ما در خدمت حضور اکرم(ص) نه یا هشت یا هفت نفر بودیم که فرمودند آیا بیعت نمی کنید شما با رسول الله(ص) پس ما دراز کردیم دستهای خود را و گفتیم بر چه بیعت کنیم با شما یا رسول الله(ص)؟ فرمودند بر اینکه عبادت و پرستش کنید خدا را و شرک نکنید به او هیچ چیز و نماز کنید پنجگانه را و بشنوید و اطاعت کنید.

این حدیث مبارک صریح است بر آنکه این مبایعین همه صحابه بودند و جلوتر ایمان آورده بودند و این مرتبه بیعت شان نه بیعت ایمان بود و نه بیعت جهاد. چنانچه الفاظ حدیث مبارک بر آن گواه اند و چون که از اول ایشان ایماندار و نمازی و فرمانبردار و مطیع بودند این مرتبه بیعت کردن ایشان بدین الفاظ غیرتأکید و استقامت و ادامه بر همین امور مفهومی دیگر ندارد و این همه از باب تزکیه نفس اند.

اکنون که از اثبات بیعت فارغ شدیم، می خواهیم دلایلی از کتاب های معتبر و ارزشمند، مبنی بر این که گرفتن تلقین از مربی و شیخ کامل، سنّت است را ذکر کنیم:

در رساله قشیری آمده است: «بر طالب راه خدا واجب است که از شیخی ادب حاصل نماید و اگر استادی نداشته باشد، هرگز به رستگاری نمی رسد.» همین است که ابویزید(رح) می گوید: «هر که استادی نداشته باشـد، پس پیشوای او شیطان است.» و از استاد ابوعلی دقاق(رح) شنیدم که می گفت: «هر درختی که خود رو باشـد و کسی او را پرورش ندهد، فقط برگ می دهد ولی میوه نمی دهد. مرید نیز چنین است؛ هرگاه استادی نداشته باشد که طریقت را از او مستقیماً و نفساً به نفس بیاموزد، پس او عابد و تابع هوای خود است و هیچ ثمره و فایده ای نمی بیند».

در تفسیر روح البیان مانند کلام امام قشیری آمده است؛ سپس می گوید: «درخت هرگاه خود به خود بروید، هر چند امکان دارد که میوه ای مانند درختهایی که در صحراها و کوهها می رویند، بدهد. لیکن میوه ی آن مزّه و لذتی که میوه های باغ و بوستان دارند، ندارد و نهال هرگاه از یک موضع به محل دیگری انتقال داده شود، حالت و ثمره آن بهتر می شود چرا که در آن تصّرف می شود.»

شریعت، اثر تعلیم را در سگ تربیت شده معتبر دانسته و شکاری را که سگ تعلیم یافته بکشد، حلال قرار داده است؛ بر خلاف سگی که تعلیم نیافته باشد، زیرا شکارش حلال نمی باشد. از مشایـخ بسیاری شنیده ایم که می گفتند: کسی که نجات دهنده ای را نبیند، کامیاب نمی شود و رسول الله(ص) برای ما بهترین الگو و نمونه است؛ چرا که یاران رسول الله(ص) علوم و ادب نیکو را از رسول الله(ص) یاد گرفتند. بعضی از صحابه کرام ـ رضوان الله علیهم اجمعین ـ روایت کرده اند که رسول الله(ص) به ما هر چیزی حتّی نحوه ی قضاء حاجت و وارد شدن به توالت را آموخت. پس جوینده حق، چاره ای ندارد جز اینکه ادیبی کامل و استادی ماهر داشته باشد تا به او آفات و آنچه را که باعث تباهی اعمال نیک می شود و نیز جاهای دخول دشمن را نشان دهد.

بنابراین هرگاه چنین شخصی پیدا شود باید ملازم او شد و او را همراهی کرد و آداب و عادات نیک را از او ادب حاصل نمود تا از باطن آن مربی حالی قوی به باطن این طالب، مانند سرایت نور چراغی که از چراغ دیگر می گیرد، ایجاد شود و کاملاً تسلیم شیخ شود؛ چرا که تسلیم شدن به شیـخ، تسلیم به خدای(ص) و رسول او می باشد؛ چرا که سلسله تسلیم به رسول خدا(ص) و خدای(ج) منتهی می شود. در مثنوی است:

گفت طوبـی من رآنی مصطفـی               و الـذی یبصـر لمن وجهـی رای

چون چراغی نورشمعی را کشید                هرکه دید آن را یقین آن شمع دید

همچنین تا صد چراغ ار نقل شد               دیـدن آخــر لقــای اصــل شـد

خواه از نور پسین بستان بجـان               هیچ فرقی نیست خواه ازشمع جان

در علم ظاهری نیز وضع همین گونه است، مسلّماً طالب در تحصیل علوم و تکمیل آن به استاد و سپس اجازه تدریس از وی نیازمند است.

در کتاب «عوارف المعارف» مانند عبارت روح البیان آمده است که ابویزید گفت: «هر کسی که ارشاد کننده ای نداشته باشد، پس امام او شیطان است». تا این سخن او که: «از برخی صحابه کرام روایت شده است که رسول(ص) به ما هر چیزی حتی قضای حاجت را آموخت».

سپس گفت: مرید صادق هرگاه تحت امر شیخ و صحبت او قرار گیرد و از روش و منش او، ادب حاصل کند، از باطن شیخ حالت ویژه ای به باطن مرید مانند چراغی که از چراغی دیگر نور بگیرد، سرایت می کند و صحبت شیخ، باطن مرید را پاک و تمیـز می کنـد و صحبت و تعلیم شیخ به بهترین و با ارزش ترین حالها دگرگون می سازد و آن دگرگونی از شیـخ به مرید به سبب همراهی و همنشینی و گوش دادن به گفتار او منتقل می شود.

و این حاصل نمی شود، مگر برای مریدی که خود را به همراهی کامل با شیخ مخصوص گرداند و اراده خودش را از خود دور کند و با ترک اختیار در وجود شیخ فنا شود. پس به توفیق الهی در میان مراد و مرید نوعی هماهنگی و ارتباطی قوی از نظر نسبت روحانی و پاکی فطرت حاصل می شود؛ تا اینکه از ترک اختیار خود در برابر شیخ به ترک اختیارش در برابر خدا ارتقاء پیدا می کند و از خدای تعالی می فهمد همچنان که از شیخ می فهمد؛ که اصل و منشأ این همه خیر، از صحبت و ملازمت شیوخ است.»

در رساله قطب الدین دمشقی(رح) در فصل تلقین دادن ذکر آمده است: «بدان که ذکر از روی تقلید، امری و از روی تحقیق، امری دیگر است. بنابراین هر ذکری که بر گوش شنوندگان از طریق گفتار عوام، مانند سخنان پدر و مادر و غیر آن دو همچون معلمان وارد می شود، ذکر تقلیدی است و این ذکـر برای دفع دشمنان مفید است؛ ولی نمی تواند صاحب خـود را تا مقام ولایت و قرب الهی حمایت و پشتیبانی کند و برساند. مانند تیری معمولی که از بازار گرفته می شود، هر چند این تیر برای دفع دشمن کارآیی دارد؛ ولی نمی تواند مانند تیری با نشان مخصوص که از دست پادشاه گرفته شده تا در حمایتش باشد، برای صاحبش نافع باشد. ذکر نیز چنین است: هرگاه صاحب ولایتی که متصرّف باشد او را تلقین دهد، ـ کسی که خود ذکر را از صاحب تصرف دیگر گرفته است تا اینکه سلسله به حضرت رسول الله(ص) برسد ـ این ذکر در باطنِ مریدِ دارایِ استعداد نفوذ می کند؛ به شرط آنکه ذکر را در زمین دل خود به طریق تلقین بکارد و آن را به آب اعمال نیک و با محنت پیروی و به نظر آفتاب ولایت پرورش دهد.

بنابراین در هر هنگام، ثمر خود را که عبارت از مکاشفات و مشاهدات است، به اذن پروردگار خود می دهد و ممکن است که برای او میـوه معـرفت ولایت و رسیدن به کمال محبت همـراه داشته باشـد؛ البتّه زمانی که آن را به آب ارادت و راستی و اخلاص پرورش دهد؛ انشاء الله تعالی همه اینها را می یابد.

تلقین ذکر وقتی که از اهل تلقین صورت گیرد، ویژگی شگفت انگیزی دارد. بنابراین نبی اکرم(ص) درخت خرما را به مرد مسلمان تشبیه کرد؛ در حدیث عبدالله بن عمر(رض) آمده است که آنحضرت(ص) فرمود: «همانا از جمله درختها، درختی است که برگهایش نمی افتد و آن درخت مانند مسلمان است، به من بگویید کدام درخت است؟» صحابه کرام به فکر درختان بیابان افتادند. عبدالله(رض) گفت: به ذهن من آمد که آن درخت خرما است (که به دلیل احترام صحابه بزرگ چیزی نگفتم). سپس صحابه کرام عرض کـردند: «ای رسول خدا(ص) برای ما بیان کن». پس آن حضرت(ص) فرمود: «آن درخت خرما است.» این تشبیه برای آن است که تا وقتی درخت خرما پیوند کـرده نشود، ثمـر نمی دهد، مـرید صادق نیـز چنیـن است؛ تا هنگامی که تلقین ذکر از شیخ کامل نگیرد، میوه ی درخت وجودش از ثمرات ودیعه گذاشته خدا که به لطف و کرم خود نهاده، بار ور نمی گردد.»

Spread the love

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.